۳۰ مهر ۱۳۹۸ مصادف با   22 صفر 1441
تاریخ: ۳ مهر ۱۳۹۸ |   تعداد بازدیدها: 247
کد خبر:74424
| ف | | |

دفاع مقدس در مصاحبه‌های دوران ریاست جمهوری رهبری (4)؛

خاطره‌گویی سیدعلی خامنه ای از دفاع مقدس

پایگاه تحلیلی مصداق، همزمان با هفته دفاع مقدس اقدام به بازخوانی و انتشار مصاحبه‌های کمتر دیده شده «آیت‌الله العظمی خامنه‌ای» با رسانه‌های مختلف داخلی و خارجی در دوران ریاست جمهوری می‌نماید. متن پیش‌رو بخش دوّم از مصاحبه معظم‌له با شبکه‌ی ۲ صداوسیما پیرامون خاطرات ریاست جمهورى در جبهه‌هاى جنگ تحمیلى در تاریخ ۱۳۶۳/۰۶/۲۸ می‌باشد.

پایگاه تحلیلی مصداق/ س : یک سؤالى اکنون به ذهنم رسید و آن این است که در عین حالى که این عنصر خائن تفرقۀ زیادى بین ارتش و سپاه انداخته بود و الحمدلله اکنون یک وحدتى هست ، مسألۀ جالب در رابطه با سوسنگرد و شخص خود شماست، به طورى که در ذهن من هست، آن زمان سوسنگرد را محاصره کرده بودند و خدا درجات شهید چمران را متعالى کند که آن قهرمانى‌ها را کرد و در همان موقع شما به سوسنگرد تشریف بردید. اگر خاطره‌اى از آن روزها و از آن التهابات دارید و در ذهنتان هست، بیان بفرمایید.

ج : البته سوسنگرد دوباره محاصره شد و این شهر یک شهر مقاوم و آسیب دیده اى است: بار اوّل یا دوّم بود که آن جا محاصره شد بعد از آن که مدتى بود عراقى ها نزدیک ما بودند و توانستند وارد سوسنگرد شوند و نیروهاى ما را از داخل شهر عقب بزنند، که حتى فرماندار هم براى آن جا معین کردند امّا بعدا نیروهاى ما رفتند عراقى‌ها را عقب زدند و آن‌ها فرار کردند. ولى دفعۀ دیگر که شاید آخرین دفعه بود سوسنگرد محاصره شد، البته این را هم بگویم که من در فاصلۀ این مدت یکى دو بار به سوسنگرد رفتم نماز جماعت خواندم و سخنرانى هم کردم که یک بار آن مرحوم شهید مدنى هم با ما بود و آن طور که احتمال مى‌دهم آقاى موسوى اردبیلى هم سفرى با ما بودند. در آن جریان و در سوسنگرد بود که عرب ها دور ما جمع شده بودند و هوسه مى‌کردند. یک خانم عرب با همسرش که نابینا بود آن چنان شجاعانه هوسه مى کردند که من کاملا تحت تأثیر قرار گرفتم و آن خانم ، خانم مسنى بود شاید در حدود ۴۰ الى ۵۰ سال که خیلى شجاع و حقا مردوار بود و از شجاعتش همین بس که مى گفتند ایشان با یک چوبدست چند نفر از سربازان مهاجم عراقى را انداخته است ، یک چنین خانم شجاعى بود و همسر نابینایش هم خیلى شجاع و عجیب بود ، خلاصه این که من خاطرات خیلى خوبى از سوسنگرد و از رفت و آمدهایم به سوسنگرد داشتم که الان در نظر ندارم .

امّا قضیۀ فتح سوسنگرد به این ترتیب است که مدتى بود عراقى ها سوسنگرد را به تدریج محاصره مى کردند . ما تا سوسنگرد رفته بودیم و سوسنگرد را گرفته بودیم اما یک مقدار آنطرفتر سوسنگرد که محور سوسنگرد – بستان باشد ، دست عراقى ها بود . البته اول عراقى ها عقب نشینى کردند . لکن بعد مجددا آمدند تا نزدیک سوسنگرد ، یعنى تقریبا یک نیم دایره در ضلع شمالى و شمال غرب سوسنگرد زدند و از طرف بستان محاصره کردند که تدریجا از طرف جنوب هم از قسمت([ دب حردان]( یعنى غرب اهواز ، نیروهایى که در آن جا بودند تدریجا کشیدند به طرف شمال و خودشان را به کرخه کور نزدیک کردند ، سپس از کرخه کور عبور کردند و آمدند محور حمیدیه – سوسنگرد را قطع نمودند ( که البته حمیدیه غیر از پادگان حمید است و این حمیدیه بین اهواز و سوسنگرد است ) حمیدیه شهرى ست که خیلى هم مورد تهاجم سخت عراقى ها قرار گرفته و مردم آن جا مردمان عزیز و شجاعى هستند و من هم در آن جا چندین مرتبه رفت و آمد کرده ام ، خلاصه این که در حقیقت با طى کردن یک نیم دایره از شمال و یک نیم دایره هم از جنوب ، کاملا سوسنگرد محاصره شد ، تا آن جا که ما فقط یک راه به داخل سوسنگرد داشتیم و آن هم راه کرخه بود ، یعنى تنها از داخل کرخه نیروها مى توانستند به داخل سوسنگرد بروند . و تدریجا همین راه هم مورد محاصره و زیر آتش قرار گرفت و چند تا از قایق هاى ما که یک وقت مى رفتند به سمت سوسنگرد داخل کرخه غرق شدند و حالا این که آیا در داخل سوسنگرد چه کسى هست ؟ داخل سوسنگرد ما متأسفانه هیچ کس را تقریبا نداشتیم و نیروهاى مردم نبودند ، چون مردم شهر را تخلیه کردند و رفتند بیرون که حق هم داشتند ، چون ما خودمان گفته بودیم شهر را تخلیه کنید ، و لذا فقط خیلى کم از نیروهاى سپاه و ارتش در آن جا بودند تا آن اواخر که ما رفتیم آن جا یک سرگرد نیروى هوایى به نام سرگرد فرتاش که در حال حاضر نمى دانم کجا هستند ، ایشان را گذاشتیم براى فرماندهى نیروهاى مستقر در سوسنگرد ، یعنى هم ارتش ، هم سپاه و هم نیروهاى نامنظم که در ستاد ما تحت فرماندهى مرحوم شهید چمران بودند ، همه را گفتیم زیر فرماندهى سرگرد فرتاش باشند و بنا شد که ایشان آن جا باشد چون یک عده از افسرهاى نیروى هوایى با میل و رغبت خودشان داوطلبانه در آن جا مشغول جنگ شده بودند که حدود ۱۰ الى ۱۵ نفر بودند و یکى از آنها هم در این حادثه شهید شد . لذا مدافعین شهر سوسنگرد همین عدۀ قلیل بودند که متشکل از یک عده بچه هاى سپاه و یک گروهى از بچه هاى جنگ هاى نامنظم و یک عده هم ارتشى هایى که عبارت بودند از همین برادران نیروى هوایى و دیگر یادم نیست از نیروى زمینى هم کسى آن جا بود یا نه که احتمال مى دهم از نیروى زمینى کسى نبود اما شاید از ژاندارمرى و شهربانى یک تعداد خیلى کم و معدودى آن جا بودند ، خلاصه این که نمى دانم همۀ نیروهاى ما در آن جا اصلا به ۲۰۰ نفر مى رسید یا نمى رسید و گمان نمى کنم که مى رسید . به هر حال ما چنین وضعیت محدودى آن جا داشتیم و اینها شهر را نگه داشته بودند در حالى که ما یقین داشتیم و مطمئن بودیم اگر عراقى ها سوسنگرد را بگیرند ، همۀ این بچه ها قتل عام خواهند شد .

یک خاطره هم مربوط به عصر روز ۲۳ آبان است که این را دقیق یادم هست ، علتش هم این است که این خاطره را من دو سه روز بعد از حادثه از اول تا آخر نوشتم و نوشته اش الان در دفتر تقویمم هست . ( شاید روز ۲۷ یا ۲۸ آبان این را نوشته ام ) این قضیه مربوط به روز ۲۳ آبان سال ۵۹ است که مصادف بود با روزهاى دهۀ محرم و در روز ۲۳ آبان که روز جمعه بود ما در تهران جلسۀ شوراى عالى دفاع داشتیم ، قبل از آن که من بروم جلسه ، از ستاد ما ، سرهنگ سلیمى تلفنى با من تماس گرفت و آقاى سرهنگ سلیمى که اخیرا وزیر دفاع بود ، ایشان رئیس ستاد آن جنگ هاى نامنظم بود ، یعنى فرمانده شهید چمران بود ، ایشان هم در آن جا رئیس ستاد بود ( آدم کارآمد و خوبى ست که به درد مى خورد ، خودش هم در عملیات شرکت مى کرد ) ایشان تلفن کرد به من با اضطراب که سوسنگرد بشدت زیر فشار و آتش فراوانى ست ، بنابراین بچه ها استمداد مى کنند ، یک کارى هم قبلا قرار بود انجام بگیرد که انجام نگرفته است و آن کار این بود که ما نشسته بودیم با فرماندۀ لشکر ۹۲ که سرهنگى بود توافق کردیم حرکتى انجام بگیرد و آنها بروند به کمک این بچه ها و قرار بود مقدماتى فراهم شود که آن مقدمات فراهم نشده بود . لذا ایشان ناراحت بود که بچه ها سخت زیر فشار هستند ، فکرى بکنید و چون اندکى بعد جلسۀ شوراى عالى دفاع تشکیل مى شد گفتیم در جلسه مطرح مى کنیم ، وقتى جلسه تشکیل شد ، بنى صدر نیم ساعت یک ساعتى دیر آمد ، وارد جلسه که شد ، ما اطلاع پیدا کردیم ایشان هم در اتاق دیگرى با فرماندهان نظامى قضیه سوسنگرد را داشتند رسیدگى مى کردند ، بنابراین ، فهمیدیم که بنى صدر هم از جریان با اطلاع است و لذا تأکید کردیم که زودتر به داد این بچه ها برسید و من مى دانستم این بچه ها چه بچه هاى خوبى هستند بد نیست این را هم در این جا بگویم که بچه ها چون به خوبى راه رفت و آمد و در سوسنگرد را نداشتند آذوقه به آنها نرسیده بود ، یک روز به ما تلفنى خبر دادند که ما این جا هیچ آذوقه نداریم اما سوپر مارکت هاى خود شهر که مال مردم هست و مردم در آنها را بسته اند رفته اند ، یک چیزهایى دارد و بعضى ها مى گویند برویم از اینها استفاده کنیم تا از گرسنگى نجات پیدا کنیم ، لکن ما حاضر نیستیم چون مال مردم است و راضى نیستند . من دیدم که واقعا اینها فرشته اند و اصلا به اینها بشر نمى شود گفت ، زیرا سوپر مارکتى را که صاحب آن گذاشته از شهر فرار کرده و الان هم اگر بفهمد این جناب سروان نیروى هوایى دارد از شهر و خانه اش دفاع مى کند و مى خواهد از آن استفاده کند ، با کمال میل حاضر است خودش برود توى سینى هم بگذارد و با احترام به آنها بدهد تا استفاده کنند و این جوان هاى پاک و فرشته صفت واقعا حاضر نبودند از اینها استفاده کنند . لذا از ما اجازه مى خواستند ، این بود که ما گفتیم بروید باز کنید و هر چه گیرتان مى آید بخورید ، هیچ اشکالى ندارد . غرض این است که یک چنین جوان هایى بودند و من در جلسۀ شوراى عالى دفاع مطرح کردم که اگر شهر را بگیرند ، این بچه ها شهید خواهند شد و خسارت شهادت این بچه ها از خسارت از دست دادن شهر بیشتر است ، به خاطر این که شهر را ما دوباره خواهیم گرفت ، اما این بچه ها را دیگر به دست نمى آوریم و لذا فکرى بکنید . بنى صدر گفت من دنبال این قضیه هستم و پیگیرى مى کنم نگران نباشید ، بعد هم زودتر جلسه را تمام کردیم که ایشان برود دنبال این کار و من دیگر خاطرم جمع شد . البته آن روز جمعه بود و چون معمول این بود که من روز جمعه مى آمدم براى نماز و بعد از نماز ، عصر جمعه یا صبح شنبه برمى گشتم ، اما آن شنبه را کار داشتم و نمى دانم چطور بود که ماندم این جا ، صبح یکشنبه رفتم اهواز ، به مجرد این که وارد اهواز شدم ، رفتم داخل ستاد خودمان ، آن جا از آشفتگى و کلافه بودن سرهنگ سلیمى و این بچه ها فهمیدم هیچ کارى نشده است . پرسیدیم ، گفتند بله هیچ کار نشده . خیلى اوقاتم تلخ شد و گفتم پس برویم کارى بکنیم . در این بین بنى صدر که دزفول بود ، یا او تلفن زد به من و شاید هم من تلفن زدم به او ، که فعلا یادم نیست ، ولى به نظرم من تلفن زدم و گفتم یک چنین وضعى ست اینها هیچ کارى نکرده اند ، بنابراین تو یک دستورى بده . او به من گفت خوب است شما بروید ستاد لشکر یک نوازشى از مسؤولین آن لشکر بکنید و آنها را تشویق کنى ، بعد من هم دستور مى دهم مشغول شوند و کار را انجام دهند ، من گفتم باشد و مقارن عصر آمدیم ستاد لشکر ، ضمنا آقاى غرضى هم آن وقت استاندار خوزستان بود که البته صورتا استاندار بود ولى باطنا نظامى بود چون تمام اوقاتش در کارهاى نظامى صرف مى شد و مرکز استاندارى هم شده بود یک ستاد عملیات و به طور فعال در کارهاى جنگ شرکت مى کرد ، در ضمن شهر اهواز هم آنوقت مسأله اى نداشت تا واقعا یک استاندار و فرماندار خیلى فعالى بخواهد . لکن به نظرم ایشان اصلا به کارهاى خوزستان نمى رسید و تمام وقتش صرف جنگ مى شد ، مرحوم شهید چمران و آقاى غرضى با یکى از برادران دیگر که یادم نیست چه کسى بود ، رفته بودند منطقه را از نزدیک بازدید کنند ، ما هم رفتیم ستاد لشکر ۹۲ و حدود ساعت ۴ بعد از ظهر بود اینها برگشتند که البته شهید چمران رفته بود ستاد خودمان و این جا در لشکر نیامد ، اما آقاى غرضى و بعضى از فرماندهان نظامى بودند و ما نشستیم ، بعد از مباحثات و تبادل نظرهاى زیاد متفقا به یک طرحى رسیدیم و آن طرح این بود که ، چون شما مى دانید مشکل عمدۀ آن روز ما نیرو بود و ما اصلا نیرو نداشتیم ، یعنى لشکرهایمان محدود بود و همان هم که بود به قول ارتشى ها منها بود ، یعنى کم داشتیم . تیپ منها و گردان منها ، به این معنا که از استعداد سازمانى اش ، هم تجهیزات کمتر داشت و هم نفر کمتر داشت ، منتها تجهیزات را مى شد فراهم کرد ولى نفر را نمى شد فراهم کرد . لذا عمدۀ مشکل طرح این بود که نیرو از کجا پیدا کنیم ، لذا آن جا نشستیم و بعد از بحث زیادى که یک کلمه این گفت و یک کلمه آن گفت ، بالاخره بعد از ۲ الى ۳ ساعت به این نتیجه رسیدیم که یک گروه رزمى به نام گروه رزمى ۱۴۸ که متعلق به لشکر خراسان بود ، بیاید . و این گروه رزمى یک چیزى ست بین گردان و تیپ ، یعنى یک گردان تقویت شدۀ بزرگى را که نزدیک یک تیپ است به آن مى گویند گروه رزمى . این گروه در بلندى هاى فولى آباد استقرار داشت که مشرف به شهر اهواز است و از نظر ما یک نقطۀ خیلى مهم و استراتژیک بود . لذا سعى داشتیم این جا را به هر قیمتى شده نگاه داریم ، به همین جهت گفتیم این گروه بیاید با یک گروهان از تیپ ۳ لشکر ۹۲ که در همین منطقه بین اهواز و سوسنگرد مستقر است و محل استقرارش نزدیک همان کوه هاى الله اکبر و پادگان حمیدیه بود ، ( با توجه به این که این لشکر خودش در آن جا یک مواضع و خطوطى داشت که جایز نبود آنها را رها کند ، اما یک گروهان را مى توانست رها کند ) لذا گفتیم آن گروهان با این گروه ۱۴۸ لشکر خراسان که در آن جا مأموریت آمده بود ، اینها جادۀ محور حمیدیه – سوسنگرد را تا خط تماس طى کنند و آن جا مستقر شوند تا بعد تیپ ۲ لشکر ۹۲ که قبلا در دزفول و حالا مأمور به اهواز شده بود ، بیاید و از خط عبور کند ، یعنى بیاید از لابلاى اینها برود و حمله کند . بنابراین ما نیروى تکاورمان ، یعنى نیروى حمله و رمان فقط یک تیپ مى شد و آن هم تیپ ۲ لشکر ۹۲ بود که در دزفول مستقر و بسیار تیپ خوبى بود . فرمانده خیلى خوبى هم داشت که خدا حفظش کند و الان نمى دانم در کجاست ، این فرمانده به شجاعت معروفیت داشت و من هم دیده بودمش ، مرد شجاع و علاقه مند و ایثارگرى بود ، قرار شد ایشان بیاید و برود حمله را با این تیپ انجام دهد . البته نیروهاى سپاه و نیروهاى نامنظم ما هم که متعلق به ستاد شهید چمران بود ، آنها هم بودند و نیروهاى سپاه را ما صحبت کردیم بروند داخل نیروهاى ارتش ادغام شوند و در آن وقت فرماندۀ سپاه در آن جا جوانى بود به نام رستمى از اهالى سبزوار ، خدا رحمتش کند شهید شد و این شهید رستمى بسیار بسیار پسر خوبى بود که جزء چهره هاى فراموش نشدنى در سپاه پاسداران یکى همین برادر عزیز است . ایشان آن وقت فرماندۀ سپاه بود و از خصوصیات این جوان این بود که با ارتشى ها خیلى راحت کار مى کرد و قاطى مى شد ، یعنى هم او زبان ارتشى ها را مى فهمید و هم ارتشى ها زبان او را مى فهمیدند ضمن این که ارتشى ها او را خیلى هم دوست داشتند اما بعد هم ایشان شهید شد . بنابراین شد که بچه هاى سپاه به([ خورد]( واحدهاى ارتشى بروند به این معنا که مثلا یک گردان ارتشى صد نفر سپاهى را در داخل نیروهاى خودش جا بدهد و بر استعداد خودش بیفزاید ، چون این بچه ها هم مى توانستند بجنگند و هم مى توانستند روحیه بدهند و براى این که شجاع و فداکار و پیشرو بودند ، یک کارآیى بالاترى به این واحدها مى دادند . لذا این گروه عبارت از نیروى نظامى و سپاهى بودند و نیروهاى نامنظم هم تعدادى بودند در مشت مرحوم شهید چمران که اینها قرار بود جلوتر از همه بروند و به اصطلاح خط شکن هاى اولى آنها باشند ، البته آنها تعدادشان خیلى زیاد نبود اما یک فرماندهى مثل شهید چمران داشتند که مى توانست کارآیى زیادى به آنها بدهد .
این ترتیبى بود که ما براى کار دادیم و الحمدلله خیالمان راحت شد و گفتیم انشاءالله فردا صبح ( ساعت ۳ هم ) به اصطلاح ساعت حمله على الطلوع صبح ۲۶ آبانماه باشد لذا ما خوشحال برگشتیم به ستادمان ، و فورا رفتم مرحوم چمران را پیدا کردم توجیهش کردم که قرار این شد ، ایشان هم خیلى خوشحال شد و قرار شد دستور را آن آقاى سرهنگ قاسمى و فرماندۀ آن وقت لشکر بنویسد بفرستد براى ستاد ما ، چو قاعدتا دستور را مى نویسند بکلى سرى و در پاکت هاى لاک و مهر شده مى فرستند براى همۀ واحدهاى مشترک و درگیر تا هر کسى وظیفه خودش را بداند که چیست . لذا ما آمدیم آن جا نشستیم و یک ساعتى صحبت کردیم که آن شب هم جزء شب هاى خاطره انگیز من است و واقعا شب عجیبى بود . آن شب در اتاق نشسته بودیم ، من بودم و شهید چمران و سرهنگ سلیمى و شاید یک نفر دیگر بود ، یک جوانى هم به نام اکبر محافظ شهید چمران ، خیلى شجاع و خوش روحیه و متدین که حقا و انصافا یک جوان برازنده اى بود آن شب آن جا رفت و آمد مى کرد و فرداى همان روز در کنار چمران شهید شد ، او هم آن شب آن جا رفت و آمد مى کرد و من اصلا وقتى آن شب به چهرۀ او نگاه مى کردم ، مى دیدم این جوان به نظر من چهرۀ عجیبى دارد – که شاید واقعا همان نور شهادت بود به این صورت در چشم ما جلوه مى کرد – به هر حال خیلى شب پرحادثه و خاطره انگیزى بود و بالاخره ما نشستیم تا ساعت مثلا ۱۱ الى ۱۲ صحبت هایمان را کردیم بعد رفتیم بخوابیم که صبح آماده باشیم براى حرکت ، من رفتم خوابیدم ، تازه خوابم برده بود ، دیدم شهید چمران آمده پشت در اتاق من و محکم در مى زند که فلانى بلند شو ، گفتم چه شده است ؟ گفت طرح به هم خورد . پرسیدم چطور ؟ گفت بله از دزفول خبر دادند که ما تیپ ۲ لشکر ۹۲ را لازم داریم و نمى توانیم در اختیار شما بگذاریم و این بدین معنا بود که وقتى نیروى حمله ور اصلى گرفته شود ، دیگر حمله بکلى تعطیل خواهد شد . لذا من خیلى برآشفته شدم که اینها چرا این کار را مى کنند و اصلا معناى این حرکت چیست ؟ و این چیزى جز اذیت کردن و ضربه زدن نخواهد بود . به هر حال بلند شدم و آمدم در اتاق ، گفتم تلفنى بکنم به فرماندۀ نیروهاى دزفول ، آن وقت تیمسار ظهیرنژاد بود ، وقتى تلفن کردم به ایشان که چرا این دستور را دادید و چرا گفتید این تیپ فردا نیاید و وارد عملیات نشود ، ایشان گفت دستور آقاى بنى صدر است و علتش هم این است که این تیپ را ما براى کار دیگرى مى خواهیم و آوردیم اهواز براى آن کار . بنابراین اگر بیاید آن جا منهدم خواهد شد و چون احتمال انهدام این تیپ هست و این تیپ را هم ما لازم داریم و تیپ خیلى خوبى ست ، ما نمى خواهیم این تیپ را وارد عملیات فردا بکنیم مگر به امر ، یعنى این که از سوى فرماندهى یک دستور ویژه اى بیاید که برو . من گفتم این نمى شود ، زیرا که اولا چرا تیپ منهدم شود و منهدم نخواهد شد ، ( کما این که نشد و عملیات فردا نشان داد ) بعلاوه شما این را براى چکارى مى خواهید که از سوسنگرد مهم تر باشد ، وانگهى اگر چنانچه این تیپ نیاید ، عملیات سوسنگرد قطعا انجام نخواهد گرفت و نیامدن تیپ به معنى تعطیل این عملیات است ، لذا باید به هر تقدیرى هست بیاید . شما خبر کنید و به آقاى بنى صدر هم بگویید دستور را لغو کند تا این تیپ بیاید و شکى در این نکنید ، باید این کار انجام بگیرد ، البته خیلى قرص و محکم این را گفتم . بعد هم مرحوم چمران اصرار داشت که با خود بنى صدر صحبت شود اما من حقیقتش ابا داشتم از این که با بنى صدر به مناقشۀ لفظى بیفتم چون هم سرش نمى شد و هم بیخودى پشت سر هم چیزى مى گفت و مى بافت . لذا به دکتر چمران گفتم شما صحبت کن و البته این کار یک فایده دیگر هم داشت و آن این بود که مرحوم چمران چون در مشکلات وارد نبود ، وارد مى شد ، و شهید چمران در این مشکلات حقا وارد نبود براى این که ایشان سرگرم کار در اهواز بود و داشت کار خودش را مى کرد ، اما آن مشکلاتى را که ما در شوراى عالى دفاع با بنى صدر درگیر بودیم غالبا شهید چمران خبر از آنها نداشت و لذا موذیگرى هاى بنى صدر را نمى دانست ، آن هم به این علت بود که ایشان در جلسات شوراى عالى دفاع کمتر شرکت مى کرد و حتى آن اوایل ، یا اصلا شرکت نمى کرد و یا خیلى کم ، لهذا من دلم مى خواست خود ایشان مواجه شود و ضمن این که نفس تازه اى هم بود ممکن بود بنى صدر را زیر فشار قرار دهد و بالاخره ایشان تلفن کرد ، عین این مطالب را به بنى صدر گفت، بنى صدر هم گفت حالا ببینیم و قولکى داد ، گفت خیلى خوب ! دستور مى دهم تیپ بیاید . و اما در کنار همۀ اینها یک چیزى که قویا به کمک ما آمد و من فراموش کردم بگویم پیغام مرحوم اشراقى ( داماد امام ) بود که اوایل همان شب از تهران با من تلفنى تماس گرفت و گفت امام فرمودند بپرسید خبرها چیست ؟ من گفتم خبر این است که قرار بر این است که فردا عملیاتى انجام بگیرد و ظاهرا من یک اظهار تردیدى کرده بودم که دغدغه دارم و ممکن است نشود ، مگر این که امام دستورى بدهند ، ایشان رفت با امام تماس گرفت و آمد گفت امام فرموده اند تا فردا باید سوسنگرد آزاد شود و تیمسار فلاحى هم خودش باید مباشر عملیات باشد . ( این را هم مخصوصا قید کرده بودند ) که البته تیمسار فلاحى آن وقت جانشین رئیس ستاد بود و عملا در عملیات مسؤولیتى نداشت و لازم هم نبود شرکت کند ، البته مى آمد و غالبا یک کارهایى هم داشت . که کارهاى خوبى بود و قوى هم کار مى کرد ، خدا رحمتش کند ، لکن در عملیات مسؤولیتى نداشت ، بلکه مسؤولیت را فرماندۀ نیروى زمینى داشت . من وقتى این را از مرحوم اشراقى گرفته بودم چون ظاهرا شب و دیر وقت بود ، نگفتم و یا شاید هم فکر مى کردم که حالا صبح خواهم گفت و مثلا شب احتیاجى نیست گفته شود ، اما وقتى این مسأله پیش آمد دیدم حالا وقت آن است که این پیغام را الان برسانیم . لذا نشستم دو تا نامه نوشتم یکى ساعت ۳۰ / ۱ بعد از نیمه شب ، یکى هم ساعت ۲ و آن را که ساعت ۳۰ / ۱ نوشتم به آقاى سرهنگ قاسمى فرماندۀ لشکر ۹۲ نوشتم و نوشتم که داماد حضرت امام از قول حضرت امام پیغام دادند که فردا باید حصر سوسنگرد شکسته شود و سوسنگرد باز شود ، بنابراین اگر تیپ ۲ نباشد این کار عملى نخواهد شد و من این را به تیمسار ظهیرنژاد گفته ام و ایشان قول دادند با بنى صدر صحبت کنند که تیپ بیاید و به هر حال شما آماده باشید که تیپ را به کار گیرید و لذا مبادا به خاطر پیغامى که اول شب به شما از دزفول داده شده شما تیپ را از دور خارج کنید ، این نامه را نوشتم ، ساعت ۳۰ / ۱ دادم به دست یکى از برادرانى که در آنجا با ما بود و گفتم این را مى برى ، اگر سرهنگ قاسمى خواب هم بود از خواب بیدارش مى کنى و این کاغذ را قطعا به او مى دهى و نامه ساعت ۲ را هم نوشتم به تیمسار فلاحى و براى او هم همین تفصیل و پیغام را از قول امام ذکر کردم ، با این اضافه که امام فرموده اند آقاى سرتیپ فلاحى هم باید در جریان باشد و نظارت کند . این ماجرا را هم نوشتم که تیپ را خواسته اند از دست ما بگیرند و گفتیم که باید باشید و مسؤولید بروید دنبال آن که این تیپ را به کار بگیرید . البته مضمون این نامه ها را من اجمالا به شما گفتم و عین این نامه ها را متأسفانه آن وقت از رویشان فتوکپى برنداشتم اما احتمالا باید در مدارک لشکر ۹۲ باشد که اگر چنانچه الان بروند و نگاه کنند ، این نامه ها هست و بعد هر دو نامه را دادم به شهید چمران ، گفتم شما هم یک چیزى ضمیمۀ آنها بنویسید ، تا نظر هر دورى ما باشد ، ایشان هم پاى هر کدام یک شرح دردمندانه اى نوشت و با توجه به این که ایشان خیلى ذوقى و عارفانه کار مى کرد اما من خیلى با لحن قرص و محکمى نوشته بودم دیدم واقعا اگر کسى نوشته مرحوم چمران را بخواند دلش مى سوزد که ما اصلا در آن روز چه وضعى داشتیم ، به هر حال ساعت ۲ این را هم فرستادم براى سرتیپ فلاحى و خوب خاطرمان جمع شد که این کار انجام مى گیرد ، اما در عین حال دغدغه داشتیم ، چون بارها اتفاق افتاده بود که کار تا لحظات آخر به یک جایى مى رسید ، اما به دلیلى دستور توقف آن داده مى شد و براى همین بود که دغدغه داشتیم . به هر حال صبح زود که از خواب بلند شدم براى نماز ، درصدد برآمدم ببینم وضع چطور است که دیدم الحمدلله وضع خوبست و شنیدم ساعت ۵ تیپ ۲ از خط عبور کرده ، معلوم بود همان نامه که نوشته شد اینها مشغول شده بودند ، یعنى ساعت ۵ تیپ ۲ از خط عبور کرده بود و اگر چنانچه بنا به امر مى خواستند کار کنند ، تا وقتى آن آقا از خواب بیدار شود و به او بگویند و او بخواهد مشورت کند ، بالاخره آن امر ساعت ۹ صادر مى شد و ساعت ۱۱ هم عمل مى شد که هرگز انجام عملیات موفق نبود یعنى انجام مى گرفت ولى یک چیز ناموفق بى ربطى مى شد که قطعا شکست مى خوردیم . اما اینها ساعت ۵ صبح که هوا هنوز تاریک بود با شروع به کار از خط عبور کرده بودند ، یعنى شاید ساعت ۴ راه افتاده بودند و شاید هم زودتر ، به هر حال مرحوم چمران بلند شدند و رفتند اما من چون در داخل ستاد مقدارى کار داشتم ، و چند تا ملاقات هم داشتم ، ملاقات هایم را انجام دادم و راه افتادم رفتم به طرف جبهه و منطقۀ عملیات . البته وقتى رفتم آن جا ، دیدم شهید فلاحى هم رفته و صبح زود عبور کرده بود که آقاى چمران و آقاى غرضى هم صبح زود رفته بودند در خطوط مقدم و نزدیکى هاى صحنۀ درگیرى ، یا در خود صحنۀ درگیرى . و بالاخره همۀ آنها حضور داشتند که وقتى ما حدود ساعت ۹ – ۳۰ / ۹ رفتیم ، دیدیم نیروهاى ما پیش رفته بودند و یک ساعت بعد که حدود ساعت ۳۰ / ۱۰ بود ، سرتیپ ظهیرنژاد هم آمد و ایشان هم رفت جلو ، همه مشغول بودند و ما مى رفتیم در داخل واحدها ، عقب و واحدهاى درگیر پیاده مى شدیم ، با آنها صحبت و احوالپرسى مى کردیم و از عملیات خبر مى پرسیدیم که دائما گفته مى شد خبرها خوب است و پیش بینى مى شد ساعت ۳۰ / ۲ وارد سوسنگرد خواهیم شد و بعد شاید حدود ساعت ۱ بود که من برگشتم اهواز ، چون مى خواستم بیایم تهران کار داشتم ، وقتى رسیدم اهواز خبر شدم که دکتر چمران مجروح شده ، خیلى نگران شدم تا چمران را آوردند . و قضیه این طور بوده است که چمران و دو محافظش ، که یکى همان شهید اکبر بود ( و فامیلش را الان یادم نیست ) ، اینها مشغول جنگیدن بوده اند که تنها مى مانند و عراقى ها آنها را به رگبار مى بندند ، ولى مرحوم چمران که آدم قوى و ورزیده اى در جنگانفرادى بود ، خودش بعدا مى گفت من آن روز مثل ماهى مى غلطیدم ، براى این که مورد اصابت گلوله هاى عراقى ها قرار نگیرم ، و یکى از محافظینش که همراه ایشان بود ، یک گوشۀ امنى را پیدا مى کند و سنگر مى گیرد اما آن دیگرى ، یعنى شهید اکبر نتوانسته بود خودش را حفظ کند و شهید شد . آن وقت در حالى که او شهید شده و پاى چمران هم زخم خورده بود یک کامیون عراقى از آن جا عبور مى کند چمران مى بیند که شکار خوبى ست ، تفنگ را مى کشد و کامیون را به رگبار مى بندد که رانندۀ عراقى مى افتد و مى میرد ، بعد ایشان به کمک آن محافظش مى آید و سوار کامیون مى شود ، در عقب کامیون مى افتد و محافظش کامیون را برمى دارد مى آید اهواز ، یعنى شهید چمران مجروح را از میدان جنگ با یک کامیون عراقى آوردند به محل و من تقریبا حدود ساعت ۲ بود که رفتم بیمارستان دیدم بحمدالله حالش خوب است ، منتها جراحت رانش یک جراحت نسبتا کارى بود که سى چهل روزى ایشان را انداخت و لذا وقتى ایشان را از اتاق عمل بیرون آوردند تمام سفارشش این بود و مرتب به من و سرهنگ سلیمى التماس مى کرد که شما را به خدا نگذارید حمله از دور بیفتد و حمله را ادامه بدهید ، که همین طور هم شد و الحمدلله ساعت ۳۰ / ۲ بچه هاى ما مظفر و پیروز وارد سوسنگرد شدند .

از جمله کارهاى شیرینى که آن روز شهید چمران کرده بود ، این بود که ما در محور عملیات داشتیم مى رفتیم جلو ، پیرمردى تقریبا با همین لباس جنگ هاى نامنظم آمد نزدیک و یک کاغذ از چمران دست من داد و گفت این را چمران نوشته ، من نگاه کردم دیدم سفارشى کرده و چیزى نوشته به ایشان داده که برو این را بده به فلانى و بگو فلان کار انجام بگیرد . من فهمیدم که چون دکتر چمران فکر کرده ممکن است این پیرمرد در آن جا شهید شود ، هر چه کرده که پیرمرد برگردد برنگشته و بعدهم خود پیرمرد گفت مرتب شهید چمران به من اصرار مى کند که من برگردم ولى من چون برنگشتم ، بعد به من گفته اند پس این پیغام مرا ببر ، و لذا من فهمیدم چمران وقتى دیده است پیرمرد به حرفش گوش نمى کند نامه نوشته و داده به دستش که این را ببر به فلانى بده که چیز لازمى ست ، تا از مهلکه پیرمرد خودش را بدین وسیله نجات داده باشد . به هر حال بحمدالله آن روز ما وارد سوسنگرد شدیم و سوسنگرد به برکت فداکارى هایى که برادرها کردند فتح شد که البته بچه هاى جنگ هاى نامنظم آن روز خیلى کار کردند و شاید ۱ الى ۲ کیلومتر جلوتر از نیروهاى دیگر بودند و خود شهید چمران هم جلو بود در حالى که آن روز ارتش هم انصافا دلاورى کرد ، یعنى همین تیپ ۲ لشکر ۹۲ و همچنین آن بخش دیگر ، یعنى همان گروهى که خط را داشتند و احتیاط محسوب مى شدند و هم عقبه را نگه داشته بودند خیلى فداکارى کردند با توجه به این که بچه هاى سپاه هم در داخل واحدهاى ارتشى آن روز کار مى کردند و این

حادثه بزرگ و حماسۀ شیرین بحمدالله به وقوع پیوست.
موفق باشید

نظرات کاربران

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  

در این پرونده بنا به بازخوانی و انتشار مصاحبه‌های کمتر دیده شده «آیت الله سید علی خامنه‌ای» با رسانه‌های مختلف داخلی و خارجی در دوران ریاست جمهوری داریم.

موسسه ایمان جهادی – صهـبا

دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله‌العظمی سیدعلی خامنه‌ای (مد‌ظله‌العالی)

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری

سمن اندیشه ولایت

http://www.lohvaghalam.ir/

موسسه حدیث لوح و قلم

دفتر اعزام مبلغ دانشگاه امام صادق(ع)

موسسه مطالعات راهبردی علوم و معارف اسلام

پایگاه اطلاع‌رسانی هم‌اندیشی یاران انقلاب اسلامی

نهضت مردمی پوستر انقلاب

انتشارات حدیث راه عشق

موسسه قدر ولایت

بنیاد فرهنگ و اندیشه اسلامی

موسسه طلایه داران نور آفاق

مؤسسه فرهنگی ولاء منتظر

AIM

بنیاد فرهنگ و اندیشه اعتلاء

گروه روشنای علم

موسسه فرهنگی سراج اندیشه اسلامی

اندیشکده راهبردی تبیین

کمیته حدیث ولایت بسیج دانشجویی دانشگاه امام صادق(ع)