۳۰ مهر ۱۳۹۸ مصادف با   22 صفر 1441
تاریخ: ۲ مهر ۱۳۹۸ |   تعداد بازدیدها: 252
کد خبر:74422
| ف | | |

دفاع مقدس در مصاحبه‌های دوران ریاست جمهوری رهبری (3)؛

سید علی خامنه‌ای: سعى مى‌کردم با بنى‌صدر کمتر روبرو شوم

پایگاه تحلیلی مصداق، همزمان با هفته دفاع مقدس اقدام به بازخوانی و انتشار مصاحبه‌های کمتر دیده شده «آیت‌الله العظمی خامنه‌ای» با رسانه‌های مختلف داخلی و خارجی در دوران ریاست جمهوری می‌نماید. متن پیش‌رو بخش اوّل از مصاحبه معظم‌له با شبکه‌ی ۲ صداوسیما پیرامون خاطرات ریاست جمهورى در جبهه‌هاى جنگ تحمیلى در تاریخ ۱۳۶۳/۰۶/۲۸ می‌باشد.

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین. سلام بر امام عزیز و سلام بر رزمندگان عزیز . در آستانۀ هفته جنگ ، توفیقى حاصل شد تا خدمت حضرت حجت الاسلام والمسلمین جناب آقاى خامنه اى برسیم و از ایشان به عنوان رئیس جمهور و رئیس شوراى عالى دفاع بخواهیم تا براى ما از خاطرات جبهه مطالبى را بیان فرمایند.
س: جناب آقاى خامنه اى! ضمن تشکر از این که وقت خودتان را به ما دادید، حضرت عالى از همان روزهاى اول که رژیم بعثى، حمله‌ی خود را به ایران آغاز کرد به جبهه‌ها شتافتید و میان رزمندگان بودید و با حضور خودتان به گرمى و تقویت جبهه‌ها و رزمندگان کمک کردید. شما زمانى به جبهه‌ها رفتید که اوج درگیرى‌ها بود و حتى در خط مقدم جبهه حضور داشتید آن هم در زمانى که آبادان محاصره شده بود و قسمتى از خرمشهر در اختیار نیروهاى بعثى عراق قرار داشت . بنابراین اگر ممکن است شمه اى از خاطرات آن زمان را براى ما بیان کنید .

ج : بسم الله الرحمن الرحیم . یکى از تأسف‌هاى من این است که آن خاطرات را در آن زمان ننوشتم، چون اگر ریز جزییات نوشته مى‌شد، امروز یک کتاب خیلى خواندنى و آموزنده و شیرینى در اختیار داشتیم که البته وقت هم نبود، یعنى آن فرصتى که انسان بنشیند و روزى یکى دو ساعت چیز بنویسد اصلا وجود نداشت. امّا یک چیزهایى به خاطرم مانده است و یک چیزهاى مختصرى هم یادداشت کرده‌ام که گاهى آن یادداشت‌ها را نگاه مى‌کنم. در مورد آبادان همان‌طور که مى‌دانید محاصرۀ آبادان تدریجاً انجام گرفت یعنى از اولین ماه‌هاى جنگ و شاید از اولین هفته هاى جنگ بود که عراقى‌ها از محور طلایه و حسینیه وارد شدند، مرز را شکافتند و به طرف اهواز که نسبت به آن نقطه از مرز طرف شرق محسوب مى‌شود آمدند و یکى از کارهایشان این بود که خودشان را به رودخانه کارون چسباندند که در آن جا ما پادگان مهمى به نام پادگان حمید داشتیم، این پادگان را گرفتند و بعضى از تأسیسات آن را ویران کردند، بعضى را هم مورد استفاده قرار دادند و بعد جادۀ اهواز – خرمشهر را گرفتند، ولى جادۀ اهواز – آبادان که طرف غرب رود یعنى طرف جنوب بود، باقى ماند، امّا چون آن‌ها هدفشان این بود که آن جاده را نیز تصرف کنند، لذا خودشان را به رودخانه رساندند.
رودخانۀ کارون را وقتى در نقشه نگاه کنید مشخص است که در یک جاهایى به خرمشهر نزدیک مى شود و یک جاهایى هم به جادۀ آبادان ، در آن موارد و جاهایى که اینها رسیده بودند کنار رودخانه، از جمله کارهاى برادران ما در آن جا این بود که مى‌رفتند به این‌ها ضربه مى‌زدند و من خاطره‌اى در این رابطه دارم که بد نیست بگویم گرچه شاید قبلاً هم گفته باشم. برادرى بود به نام حاج صادق عبدالله زاده که بسیار مرد خوب و از کسبۀ بازار تهران بود. ایشان آمده بودند در ستادى که ما آن جا بودیم ( و مرحوم چمران هم بودند) کار مى‌کرد، با توجه به این که ایشان یک بازارى بود و مرد جوانى هم نبود، امّا لباس رزم به تن مى‌کرد. به یاد دارم آن شب‌هاى اوّل که رفته بودیم استاندارى و من در اطاق داشتم نماز مى‌خواندم ایشان هم در همان اتاق داشت تلفنى با تهران صحبت مى کرد در حالیکه من نمى دانستم با چه کسى صحبت مى کند و خودش را هم نمى شناختم کیست اما چون لباس نظامى به تنش بود ، خیال مى‌کردم باید درجه دار یا افسر باشد. ایشان داشت با خانواده‌اش ترکى صحبت مى‌کرد و من بعد از نماز نشسته بودم داشتم حرف هاى او را مى‌شنیدم ، البته نمى‌دانم با برادرش بود یا شریکش، ولى معلوم بود که آن طرف، از نزدیکان ایشان است. به هر حال او مى‌گفت امشب مى‌خواهم بروم میهمانى و ممکن است برنگردم ، بنابراین اگر برنگشتم ، به بچه‌هاى من برسید. و لذا من خیلى منقلب شدم از این که یک چنین مردى عازم مرگ و شهادت است و این طور صحبت مى کند. بعد وقتى پرسیدم این مرد کیست ، گفتند حاج صادق عبدالله زاده از کسبۀ بازار است، که بعد هم شهید شد. البته نه در آن شب، بلکه بعد از دو سه ماه به فیض شهادت رسید و غرض این است که در همان اوقات بچه‌هاى ما به آن‌جا مى‌رفتند همچنان که یک عده از بچه‌هاى سپاه همان زمان رفتند در نقطۀ موازى عراقى‌ها آن طرف رود کارون ( یعنى در حدود دارخوین یک منطقه اى بود به نام محمدیه و شاید هم سلمانیه که حالا درست به یاد ندارم ) در آن جا مستقر شدند و جزء آن برادرانى که رفتند آن جا و مستقر شدند، یکى هم برادرمان رحیم صفوى ست که اکنون جزء عناصر اصلى سپاه و جزء برادران عالى رتبۀ سپاه است و آن وقت جزء بچه‌هاى معمولى سپاه و جزء دوستان نزدیک سرهنگ صیاد شیرازى بود که در کنار سرهنگ شیرازى در کردستان جنگیده بود و خیلى هم جوان مؤمن و صالح و خوبى بود ، ایشان یک عده از برادران را آورده بود آن طرف رود کارون و با امکانات خیلى کمى یک پایگاه زده بودند که گاهى ایشان به اهواز در آن جا که ما بودیم مى‌آمد تا از ستاد محل استقرار ما ، یا از لشکر وسایلى را که مى‌خواست بگیرد ، امّا براى او مشکل درست مى‌کردند و ایشان هم از برادران خونسرد سپاه در برخورد با برادران ارتشى بود ، چون آن وقت‌ها برادران سپاه و ارتش در اوایل کار که با یکدیگر همکارى مى‌کردند ، زیاد نمى توانستند با هم بسازند و خیلى زود از هم دیگر مى‌رنجیدند ، امّا ایشان آدمى بود که اصلا نمى‌رنجید و هر وقت مى آمد آن جا که مثلاً یک خمپاره ۸۱ مى‌خواست با توجه به این که چیز مهمى هم نبود مدتى معطل مى‌شد ولى مى‌آمد مرا یا دیگران را مى‌دید تا بالاخره درست مى‌شد و برمى‌گشت مى‌رفت .

خلاصه این که اینها تدریجاً یک پایگاهى به این نحو درست کردند و همان را نقطۀ توسعه قرار دادند تا در نهایت به شکستن حصر آبادان و فتح آبادان و راندن نیروهاى دشمن در عملیات ثامن الائمه منتهى شد البته با استفادۀ اصلى از همان پایگاه و با طرح برادران سپاه که این طرح را ایشان آورد در یکى از جلسات شوراى عالى دفاع در دزفول براى ما مطرح کرد . غرض این که این بچه‌ها در منطقه سلمانیه گرد آمدند و کم کم براى دشمن یک موانعى درست کردند و اطراف خودشان را مین کاشتند . آن وقت یک کانال‌هایى درست کردند تا از این کانال‌ها بدون این که دشمن آن‌ها را ببیند خودشان را به نزدیکى‌هاى دشمن برسانند براى این که حرف‌هاى دشمن را استماع کنند، در حالى که دشمن هم آمده بود این طرف رودخانه، سر پل گرفته بود و داشت سر پل خود را توسعه مى‌داد و همان طور که مى‌دانید همین توسعۀ سر پل براى دشمن یک موفقیت و براى ما یک ناکامى شد، امّا همین موفقیت در نهایت دام دشمن شد و به شکست خودش انجامید . البته چنانچه دشمن این طرف کارون نیامده بود و این کار خطرناک را نکرده بود، مسلماً ضربه عملیات ثامن الائمه را نمى‌خورد. به هر حال دشمن سر پل خود را وسیع کرد تا رساند به جادۀ ماهشهر – آبادان ، یعنى یک چنین منطقۀ وسیعى را توانست با این شیوه بگیرد و شاید حدود دو لشکر یا بیشتر در آن جا مستقر کرده بود که اکنون دقایق آن درست به یادم نیست ، امّا خیال مى‌کنم دو لشکر یا دو لشکر و نصفى در آن جا مستقر کرده بود و در عین حال این دریاى دشمن موجب این نمى‌شد تا بچه‌هاى ما که یک عده‌ی معدودى بودند، در آن جا نمانند و مقاومت نکنند و احساس نکنند که مى‌توانند پیش بروند. لذا ماندند و حقاً و انصافاً مقاومت کردند و این طرحى را که همین برادرمان درست کرده بود ، آورد دزفول ( البته بنى صدر و آن کسانى که اطراف او بودند ، حاضر نبودند حرف سپاه را حتى گوش کنند تا چه جاى این که عمل کنند و معتقد بودند این‌ها بچه و خامند و وارد نیستند و یک مقدار هم از این‌ها کوک بودند، این بود که خیلى اعتنا نمى‌کردند) ایشان به ما متوسل شد، من هم ترتیبى دادم که ایشان یعنى خود برادر رحیم صفوى طرحش را برداشت آمد در جلسۀ شوراى عالى دفاع و گفت اگر این مقدار نیرو باشد ما حصر آبادان را مى‌شکنیم ، البته جدى گرفته نشد . ولى من و برادران دیگرمان آقاى هاشمى و مرحوم رجائى و آقاى پرورش در شوراى عالى دفاع که آن وقت ها جبهۀ قوى داشتیم و خوب مى توانستیم با این مسائلى که آنها داشتند برخورد کنیم ، یک قدرى از آن طرح دفاع کردیم تا بالاخره دفاع ما موجب شد ، آنها طرح را قبول کردند و گفتند برود در لشکر مربوطه که در آن منطقه بود تکمیل شود ، و بنابراین طرح رفت در آن جا . البته چند ماه معطل شد و این که مى گویم شاید مربوط مى شود به آذر ماه یا دیماه سال ۵۹ که همان طور ادامه پیدا کرد تا در سال بعد یعنى سال ۶۰ و در مرداد ماه یا شهریور ماه سال شصت بود که عملیات شکستن حصر آبادان انجام گرفت ، یعنى حداقل پنج ، شش ماه طول کشید ، اما همین طرح بود که پیاده شد ، البته با تکمیل و دقت بیشتر و تعداد نیرویى را هم که آن برادران پیش بینى کرده بودند به آن اضافه شد و الحمدلله آن کار انجام گرفت ، از مسألۀ حصر آبادان من این را در خاطر دارم . البته در این رابطه خیلى خاطرات در ذهنم هست که شاید همه‌ی آن‌ها را در یاد نداشته باشم، یا به تفصیل یادم نیاید، از جملۀ آن‌ها که جزء خاطرات شیرین است، نفوذ نیروهاى دشمن به غرب بهمن شیر، یعنى داخل جزیره‌ی آبادان بود و چون قسمت شرقى جزیرۀ آبادان را رودخانۀ بهمن شیر مى‌پوشاند، دشمن آمده بود داخل نخلستان هاى کنار رودخانه بهمن شیر و از رودخانه هم عبور کرده بود وارد جزیره آبادان شد، یعنى در آن وقت ما نه فقط از طرف شرق آبادان بلکه حتى از جنوب آبادان هم از داخل جزیره تهدید مى شدیم و این براى ما ، خیلى چیز تلخ و خطرناکى بود که برادران ارتش واقعا در آن جریان خیلى تلاش و فداکارى کردند  یک فرماندهى بود که اکنون اسمش یادم نیست، یعنى سرهنگى بود که ظاهراً فرمانده یک تیپ یا گردان بود و شجاعت خیلى زیادى کرد، بعد هم به او نشان تقدیر دادند و در آن زمان، هم برادران سپاه بودند، هم متفرقه در آبادان زیاد بود و همان طور که مى‌دانید در آبادان ستادهاى کوچک رزمنده و فداکار و شجاع، وابسته به گروه‌هاى مختلف وجود داشت، امّا بدون انسجام بودند و همۀ این‌ها با این نیت آن جا ریخته بودند که دشمن را بعد از این که وارد جزیره‌ی آبادان شده بود و شهر آبادان را تهدید مى‌کرد، از آن جا بیرون کنند و همین کار را کردند و آن شکست براى دشمن در آنجا به قدرى تلخ و گزنده بود که من خاطرۀ شادى‌هاى آن روز برادرانمان را فراموش نمى‌کنم و آن روز تعداد زیادى از دشمن متجاوز را که به سمت آبادان مى‌آمدند در رودخانه ریختند و غرق کردند، به هر حال من خاطرات زیادى از آن دوران دارم که یکى از آن‌ها خاطرۀ استمدادهاى پى در پى آقاى دکتر شیبانى ست و من آن وقت به رفقا مى‌گفتم دکتر شیبانى رفته است آبادان تا شهید شود و واقعا رفته بود آن جا که برنگردد زیرا این که مى گویم اصلا به ایشان مى آمد و این طور وانمود مى‌شد، چون رفته بود آن‌جا نشسته بود و مرتب با تلفن و تلفنگرام از این گوشه و آن گوشه استمداد مى کرد و حق هم داشت. لذا ما هم فشار مى‌آوردیم به بنى صدر، براى این که همه‌ی کلیدها در دست بنى صدر بود در حالى که بنى صدر اصلاً غمش نبود، چون بعضى از ارتشى‌ها در قضیۀ از دست دادن خرمشهر یک فلسفه‌اى به مغز بنى صدر القا کرده بودند و آن این بود که ما زمین مى‌دهیم، زمان مى‌گیریم، به این معنا که طولانى شدن مدت به سود ما و به زیان دشمن است، پس براى این که مقدارى خودمان را پیش ببریم و آماده بشویم و مجهز بشویم اگر زمین هم دادیم، دادیم. غافل از این که در آن روز ما هم زمین و هم زمان هر دو را داشتیم از دست مى‌دادیم و زمان هم واقعا به نفع ما نبود براى این که زمان هرچه مى‌گذشت دشمن مستقرتر و در زمین فرو رفته تر مى شد و دفاع خود را قویتر مى‌کرد. بنابراین، مطلب این طور نبود که او مى‌گفت ولى به هر حال این فکر در آبادان در ذهن بنى صدر بود و خدا رحم کرد که آن فرمان امام در امر حصر آبادان صادر شد و الا اگر امام نبود اینها کوتاهى مى‌کردند و آبادان تا مدت‌ها بعد هم شاید مى‌ماند.

س : در جریان صحبت‌هایى که در مورد خاطرۀ آبادان فرمودید، اشاره شد به درد دل هایى که برادران سپاه داشتند ، یعنى در عین حال که آن‌ها طرح‌هاى زیادى داشتند بنى صدر ممانعت‌هایى مى‌کرد. از مراجعه‌ها و درد دل‌هاشان، چون شما در آن جا و در میان رزمنده‌ها و در محفلشان بودید، از زمانى که بنى صدر عنوان فرماندهى کل قوا را گرفته بود و مانع حرکات آنان بود در حالى که خود شما دل‌گرمى به رزمنده‌ها مى‌دادید و صحبت‌هایشان را گوش مى‌کردید، اگر خاطره‌اى در این رابطه‌ها دارید، لطفا بیان فرمائید.

ج : من خاطره‌هاى زیاد و تلخى از این جریان دارم که البته این را هم باید بگویم سپاه در آن وقت انسجام و سازماندهى لازم را نداشت ، یعنى آن سپاهى را که شما اکنون مى‌بینید با سپاهى که در سال ۵۹ بود نمى‌شود مقایسه کرد، براى این که اولاً سپاه در آن روز کوچک بود و حالا بزرگ شده است و ثانیاً این که سپاه آن وقت ضعیف بود و حالا قوى شده است، لذا اصلاً سپاه آن روز و امروز دو چیز است. بدین معنا که آن روز سپاه یک سازمان رزمى که آماده جنگ باشد را نداشت و اصلاً سازماندهى نداشت، چون اولین‌بار، ما در اهواز نشستیم و طرح تیپ‌هاى سپاه را ریختیم، و در آن جلسه‌اى که به این منظور تشکیل شده بود من هم شرکت کردم، بدین ترتیب که یک عده‌اى از برادران سپاه از تهران و خود اهواز و از منطقه آن‌جا جمع بودند و ما را آن جا خواستند، براى این که بنشینیم یک فکرى براى کارهاى جارى بکنیم. من در آن جا چند سؤال را مطرح کردم که در حقیقت سؤال‌هاى من پیشنهاد بود و روى کاغذ نوشتم، پیشنهاد به جاى سؤال و در غالب سؤال، یعنى در ظاهر سؤال بود، امّا در باطن پیشنهاد، من در آن جا مطالبى را مطرح کردم که خلاصه‌اش این بود، چرا سپاه سازماندهى نمى‌کند و تیپ تشکیل نمى‌دهد؟ در آن روز ما فکر نمى‌کردیم سپاه بتواند حتى لشکر هم تشکیل بدهد و حداکثر آن‌چه در ذهن ما مى‌آمد تیپ بود.
البته سپاه چیزى داشت به اسم گردان، یعنى چیزهایى که در حقیقت گردان هم نبود و تجهیزات گردان و سازماندهى درست و فرماندهى درست و ستاد درستى نداشت، فقط یک مجموعه‌ها و گروه‌هاى نامنظم در حقیقت تشکیل دهنده‌ی پیکرۀ سپاه بودند که وقتى داوطلب‌ها هم مى‌رفتند، در همین بى سازماندهى غرق مى‌شدند. لذا یک نیروى بدون سازماندهى بودند و واقعاً از نیروهاى سپاه در آن وقت به درستى استفاده نمى‌شد و این نیرو هدر مى‌رفت که خود این مشکلى بود، امّا یکى از دردهاى بزرگ سپاه در آن روز نداشتن تجهیزات بود و این را دست کم مى‌توانست تأمین کند، ولى هر بار که این‌ها براى چیز کوچکى مراجعه مى‌کردند با ترشرویى مواجه مى‌شدند. من فراموش نمى‌کنم که گاهى براى تهیه پنجاه قبضه آرپى‌جى غصه‌اى درست مى‌شد. یعنى وقتى این بچه‌هاى سپاه مى‌آمدند که ما فلان جا مى‌خواهیم عملیات کنیم، آرپى‌جى نداریم، مى گفتم چند تا مى خواهید؟ مى‌گفتند پنجاه تا، تلفن مى‌کردیم به لشکر ۹۲ اهواز که آقا ! آرپى‌جى دارید؟ مى‌گفتند نه آقا نداریم. تلفن مى‌کردیم به تهران مى‌گفتند نیست و اصلاً امکانات به سختى به این‌ها داده مى‌شد و این آرپى‌جى را بیشتر سپاه داشت و ارتش کمتر داشت امّا مثلاً خمپاره یا فرض کنید تفنگ‌هاى انفرادى یا انواع گلوله‌ها و فشنگ‌ها را هم به این‌ها نمىدادند، حالا پشتیبانى توپخانه که هیچ، چون اگر یک وقتى گفته مى‌شد بچه‌هاى سپاه دارند مى‌روند جلو توپخانۀ لشکر آن‌ها را پشتیبانى کند، این اصلاً قابل قبول نبود و اگر هم فرضاً انجام مى‌گرفت، یک معجزه به حساب مى‌آمد و هم چنین یک وقتى اگر یکى دو تا خمپاره‌اند از به سپاه داده مى‌شد ، یک حادثه به شمار مى‌رفت که از جمله در همین منطقۀ دارخوین یادم هست‌، برادرانمان آمدند چند تا خمپاره مى‌خواستند و من رفتم ترتیب آن را دادم تا درست شد، آن وقت ما از شادى در پوست نمى‌گنجیدیم که توانستیم چند تا خمپاره به بچه‌ها بدهیم. حالا شما ببینید در این جنگ با این عظمت چهار قبضه خمپاره چقدر مى تواند اثر داشته باشد؟ غرض این است که این قبیل مسائل زیاد بود، امّا نمونۀ عبرت انگیز و بسیار عجیبى از دزفول به یادم هست.

در دزفول ما عملیاتى داشتیم، نیروهاى ما به عراقى‌ها حمله مى‌کردند و این عملیات را بنى صدر خیلى با ناز و تفاخر شروع کرد. مدتى بود که گفته مى‌شد چرا اقدام به عملیات نمى‌کنید و آیت الله منتظرى از قم پیغام دادند به ما، ما هم فشار مى‌آوردیم امّا نیروهاى ما همین طور را که نشسته بودند و منتظر بودند تا دشمن حمله کند تا جایى که حالت تعرض و میل به تعرض از این‌ها داشت گرفته مى‌شد . و همان طور که مى دانید از جمله چیزهایى که روحیۀ نیروهاى خودى را خراب مى کند ، بیکار و بى تحرک ماندن است و عامل عدم تحرک ، روحیۀ نیروها را اصولا ضعیف مى کند ، چنان که الان هم یکى از علل مهمى که نیروهاى دشمن ما را در نهایت به سوى ضعف برده همین عدم تحرک است ، چون الان اینها تقریبا دو سال است تحرک ندارند ، مگر این که ما حمله اى بکنیم و اینها دفاع کنند . لذاست که موانع از سیم خاردار و کانال و چه و چه در فاصله ۲ الى ۳ کیلومتر درست کرده اند و آن پشت نشسته منتظرند که نیروهاى ما ضربه اى بزنند تا اینها مجبور شوند از خودشان دفاعى بکنند و تحرکى نشان دهند . بنابراین نیروهاى دشمن اکنون به خاطر عدم تحرک ، روحیه شان بشدت ضعیف و متزلزل است . در آن روز هم که ما دیدیم وضع مان دارد این چنین مى شود ، مرتب مى گفتیم حمله کنید ، ولى بنى صدر مى گفت آماده نیستیم و نمى توانیم ، یعنى او که وارد نبود اما به او القاء مى کردند و واقعا بنى صدر بیچاره هیچ در مسائل جنگى وارد نبود و تا آخر هم وارد نشد ، اما این خاطره اى را که حالا یادم آمد عرض کنم .
یک روزى خدمت امام بودیم و من خدمت امام شکوه مى‌کردم که به نظرات ما و دیگران واقعى گذاشته نمى‌شود و از جمله گفتم: ایشان( یعنى بنى صدر)در امر ارتش ورودى ندارند، بنى صدر بر آشفت و گفت من تاریخ ۲۵۰۰ سالۀ ارتش ایران را بلدم، شما چطور مى‌گویید که وارد نیستم. گفتم بله من آن را نفى نکردم، شما ۲۵۰۰ سال تاریخ ارتش را مى‌دانید امّا وضع کنونى و کار کنونى ارتش را اصلاً نمى‌دانید که حقیقت هم همین بود. او شب مى‌نشست چند نفر از برادران نظامى را جمع مى‌کرد و با آن‌ها مشورت مى‌کرد، آن‌ها هم به او خبر مى‌دادند، او حتى گزارش‌هاى نظامى آن‌ها را نمى‌فهمید، مثلاً تا مدت‌ها نمى‌دانست پدافند یعنى چه؟ یا سلاح پدافندى و آفند یعنى چه‌؟ حتى اصلاً اسم سلاح‌ها را نمى‌دانست و اشتباه مى‌کرد که تانک چیست؟ نفر بر چیست؟ یا خمپاره انداز چیست؟ یا مثلاً موشک انداز و توپخانه چیست؟ او اصلاً این‌ها را نمى‌دانست، لذا از مسائل نظامى هیچ چیز سرش نمى‌شد ، فقط آن‌ها یک چیزى به او مى‌گفتند، او هم طوطى وار تکرار مى‌کرد و پیاپى مى‌گفت ما امکانات نداریم تا بالاخره یک روز دیدیم اقدام به حمله کردند و حمله ناکام شد. آن روز همۀ ما دزفول بودیم، یعنى من و آقاى هاشمى رفسنجانى و مرحوم رجائى و اعضاى شوراى عالى دفاع همه در آن جا در دزفول بودیم. صبح که حمله شروع شد، ما رفتیم در بخش‌هایى که مراکز خبر و اطلاع و مراکز فرماندهى بود، سؤال مى‌کردیم مى‌گفتند بله نیروهاى ما اکنون فلان جا را زده‌اند و الان فلان جا هستند و دارند پیش مى‌روند ، یعنى مرتب به ما خبر پیشروى مى‌دادند، ما هم خوشحال بودیم که داریم پیش مى‌رویم، وقتى ظهر آمدیم در آن محل استقرارمان که یک اتاقى داده بودند به من و مرحوم رجایى و آقاى هاشمى، آن جا نشسته بودیم داشتیم با هم صحبت مى‌کردیم که گفتند دو نفر از برادران سپاه با شما کار دارند، یعنى فرمانده‌ی سپاه دزفول با یک نفر دیگر، گفتیم بگویید بیایند، آمدند و با تلخى گفتند ما شکست خوردیم، هیچ کدام از ما سه نفر باور نکردیم و به طور قاطع گفتیم چون شما بد بین هستید و حاضر نیستید با ارتش کار کنید و حرف فرماندهان ارتش را قبول کنید بدبینى به خرج مى‌دهید. گفتند: نخیر، ما الان شکست خورده‌ایم و نیروهاى ما دارند برمى‌گردند این قدر هم کشته دادیم، چقدر تانک دادیم و غیره و شما بدانید که تا عصر ما منهدم مى‌شویم، حالا این در وضعیتى بود که ما شاید یک ربع قبل از آن خبر پیشرفت مى‌شنیدیم و لذا بعد از این که دیدیم این برادرها چنین مى گویند ، گفتیم برویم از بنى صدر بپرسیم.
بنابراین بحث شد چه کسى برود، چه کسى نرود که البته من نرفتم چون سعى مى‌کردم با بنى صدر کمتر روبرو شوم، براى این که یک قدرى تند بودم و تحملم کم بود و با توجه به این که او هم رفتارش رفتار بدى بود، مى‌ترسیدم به هم بزنیم . لکن چون مرحوم رجائى و آقاى هاشمى با حلم بودند و خوش اخلاقى مى کردند ، یکى از این دو نفر که حالا یادم نیست کدامشان بودند ، رفت پیش بنى صدر که خبر بدهد به او بچه هاى سپاه این طور مى گویند ، بنابراین شما یک تحقیقى بکن . وقتى ایشان رفت ما دیدیم که نیامد ، حالا نگو که ایشان وقتى مى رود آن جا از ارتش هم آمده بودند و داشتند به او خبر مى دادند که خلاصه وضع ما بد شده و معلوم شد این خبر راست بوده است . وقتى ما دیدیم آن برادرى که رفته بود . نیامد ، نگران شدیم ده بیست دقیقه بعد هم ما رفتیم دیدیم بله مطلب حقیقت دارد ، که در آن جا کاشف به عمل آمد در این قضیه از مشورت سپاه هیچ استفاده نشده . و حال این که سپاه قبلا این ماجرا را پیش بینى مى کرده است ، یعنى این طور شده بود که نیروهاى ما حمله کرده بودند و رخنه اى را در خط دشمن به وجود آورده بودند و دشمن هم خود را باز کرده بود تا اینها وارد شوند که اینها هم بى توجه وارد مى شوند و این رخنه را به خیال خودشان چند کیلومتر پیشرفت مى کنند و حال این که دشمن به طور تاکتیکى خود را باز کرده بود تا اینها وارد شوند ، اما بعد که خوب وارد شدند از اطراف به

اینها حمله کردند و بشدت اینها را زیر فشار قرار دادند در حالى که این مطلب را بچه هاى سپاه دزفول آن وقت پیش بینى کرده بودند و به اینها گفته بودند ، اما اینها توجه نکردند .

عصر آن روز وقتى ما همه رفتیم به نزدیک آن پل دزفول که در روى کرخه هست و این طرف پل قرارگاه نیروهاى ما بود ، من تلخى آن روز را فراموش نمى کنم که براى ما یک روز تلخى بوده آن روز وقتى ما رفتیم در آن جا ، فرماندهان آمدند و گزارش دادند این طور شده است ، ما در همان حال دیدیم نیروهاى ما از میدان جنگ برمى گشتند ، یعنى شکست خورده عقب نشینى سختى کردند که نمى توان گفت عقب نشینى ، بلکه یک چیزى بین عقب نشینى و فرار بود ، یعنى در حقیقت عقب نشینى نبود که یک شکل منظم و تاکتیکى خوبى داشته باشد . به هر حال تلخى آن روز را من هرگز از یاد نمى برم .

 

از خاطرۀ آن روز دو سه عکس از من هست که این اواخر در آلبوم هاى برادران خودمان دیدم و دو تاى آن عکس ها مال همان روز و ساعت است که در سنگر نشسته ایم در آن جا آن چنان از قیافه و چهرۀ من غم مى بارید که وقتى عکس را نگاه مى کنم ، مى فهمم آن روز ما چه حالى داشتیم و این یکى از خاطرات در مورد ارتباطات سپاه و آقاى بنى صدر و دور و برى هایش بود .

نظرات کاربران

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  

در این پرونده بنا به بازخوانی و انتشار مصاحبه‌های کمتر دیده شده «آیت الله سید علی خامنه‌ای» با رسانه‌های مختلف داخلی و خارجی در دوران ریاست جمهوری داریم.

موسسه ایمان جهادی – صهـبا

دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله‌العظمی سیدعلی خامنه‌ای (مد‌ظله‌العالی)

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری

سمن اندیشه ولایت

http://www.lohvaghalam.ir/

موسسه حدیث لوح و قلم

دفتر اعزام مبلغ دانشگاه امام صادق(ع)

موسسه مطالعات راهبردی علوم و معارف اسلام

پایگاه اطلاع‌رسانی هم‌اندیشی یاران انقلاب اسلامی

نهضت مردمی پوستر انقلاب

انتشارات حدیث راه عشق

موسسه قدر ولایت

بنیاد فرهنگ و اندیشه اسلامی

موسسه طلایه داران نور آفاق

مؤسسه فرهنگی ولاء منتظر

AIM

بنیاد فرهنگ و اندیشه اعتلاء

گروه روشنای علم

موسسه فرهنگی سراج اندیشه اسلامی

اندیشکده راهبردی تبیین

کمیته حدیث ولایت بسیج دانشجویی دانشگاه امام صادق(ع)