۴ اسفند ۱۳۹۷ مصادف با   17 جمادی الثانی 1440
تاریخ: ۲۲ بهمن ۱۳۹۷ |   تعداد بازدیدها: 83
کد خبر:71079
| ف | | |

مجموعه مصاحبه‌های آیت‌الله خامنه‌ای در دهه مبارک فجر(10)

خاطرات یوم الله ۲۲ بهمن، از زبان آیت الله خامنه‌ای

در آستانه چهلمین سالگرد انقلاب اسلامی، پایگاه تحلیلی مصداق اقدام به بازخوانی و انتشار مصاحبه‌های «آیت‌الله العظمی خامنه‌ای» با رسانه‌های مختلف داخلی و خارجی در دوران ریاست جمهوری نموده است. متن پیش رو مصاحبۀ خبرنگار صدا و سیما پیرامون خاطرات ۲۲ بهمن در تاریخ با ۱۳۶۶/۱۱/۱۱ معظم‌له می‌باشد.

پایگاه تحلیلی مصداق/  س: جناب آقاى خامنه‌اى! شما در طول مبارزات خودتان قطعاً خاطرات بسیار از آن روزهایى که در مشهد و مسجد کرامت گوهرشاد حضور داشتید، دارید و این در حالى است که در آن زمان مسجد کرامت خود نقطه‌اى براى حرکت در طول تاریخ مبارزات و تظاهرات مردمى در مشهد و در روز ۲۲ بهمن بود . لذا اولین مطلبى که مى‌خواهم خدمتتان عرض کنم این است که اگر از آن روزهاى تظاهرات پر التهاب مشهد خاطره‌اى مد نظر دارید ، بیان فرمایید.
ج: بسم الله الرحمن الرحیم . جواب این سؤال براى من خیلى مشکل است ، زیرا من در سال ۱۳۴۳ از قم به مشهد مراجعت کردم و در مشهد سکونت گزیدم تا سال ۱۳۵۷ که از مشهد خارج شدم. البته غیر از مدت‌هایى که در بازداشت و یا تبعید بسر بردم، بقیه اوقات را در مشهد گذراندم و تمام این دوران براى من اشباع از خاطره‌هاى دوران انقلاب است. یعنى شاید کمتر زمانى از دوران ۱۳ – ۱۴ ساله ى اقامت در مشهد را مى‌شود در ذهنم پیدا کنم که در آن یک نشانى یا جاى پایى از مسائل انقلاب نباشد.
البته با توجه به این که انقلاب در ادوار مختلف به حقیقت یک حرکت را تعقیب مى‌کرد ، این حرکت در زندگى و وضع ما در این ۱۳ – ۱۴ سال هم همین طور مشهود بود . یعنى من وقتى فرض کنید سال ۱۳۴۳ که به قصد سکونت به مشهد رفتم یا قبل از آن در سال ۱۳۴۱ که ابتداى شروع مبارزات بود را در نظر مى‌گیرم و زندان‌ها و بازداشت‌ها صورت مى گرفت ، یعنى سال هاى ۴۱ – ۴۲ و ۴۳ را من در قم طلبه بودم و اگر به مشهد مى‌آمدم در رابطه با قم کار داشتم و در این دوران روند مبارزه و وضع خودم را در این مبارزه یک جور مى‌بینم. بعد سال‌هاى ۴۷ – ۴۸ یک جور است. سال ۴۹ – ۵۰ یک جور هست . از ۵۰ تا سال ۵۵ هم یک جور است و از ۵۵ تا سال ۵۷ هم یک جور دیگر. یعنى این‌ها یک تاریخى را تشکیل مى‌دهند و نشان دهندۀ یک سیر و یک روندى به اصطلاح هستند که از آغاز تا پایان مراحل مختلفش مشخص است. از کجا شروع شده و چگونه از یک دوره به دوره دیگر تبدیل یافته و این را ما در آن روزها نمى‌فهمیدیم و حالا که داریم به پشت سرمان نگاه مى‌کنیم، مى‌بینیم داستان‌هایى بوده است که هر کدام یک خاطره اى دارد که خیلى مشکل است انسان بتواند از بین این همه خاطرۀ تلخ و شیرین گوناگون یکى را انتخاب کند. البته الان همۀ آن خاطره ها شیرین است و من قدرى مى‌اندیشم آن شدت‌ها و تلخى‌ها همه در کامم شیرین مى آید و اگر من زندگى را غیر از این گذرانده بودم یقیناً برایم مایۀ تأسف بود.

امّا این که اشاره کردید به مسجد کرامت، بد نیست شمه اى هم از این مقوله بگویم : من قبلا امام جماعت مسجد دیگرى به نام مسجد امام حسن مجتبى بودم که نزدیک منزلمان در یک خیابان نسبتا خلوت و تا یک حدودى هم دور افتاده بود . در آغاز کار که آن جا نماز را شروع کردم ، مرا دعوت کردند براى امام جماعت آن مسجد . ساختمان آن جا عبارت بود از یک اطاق کوچکى و نمازگزاران و مستمعینش هم دو سه صف پنج شش نفره را تشکیل مى دادند که از پیرمردها و آدم هاى متوسط آن حول و حوش مسجد بودند ، یک باربر بود به نام ملا حاجى حاضر از رفقاى همان مسجد است ، یک قهوه چى نزدیک مسجد بود ، یک شاگرد مکانیک و بقیه هم از همین قبیل بودند و غالباً هم مسن بودند. سازنده مسجد هم یک حاجى خیر و همسایۀ مسجد بود و به طور خلاصه شاید عده اى حدود بیست نفر مى‌شدند. وقتى من رفتم آن جا، شب اول یا شب دوم سوم که نماز خواندیم از جاى خود بلند شدم رو کردم به مردم گفتم : با این چند شبى که ما این جا دور هم جمع شدیم، یک حقى شما به گردن من پیدا کردید و یک حقى هم من به گردن شما پیدا کرده ام. امّا حق شما بر گردن ما این است که من یک قدرى براى شما حرف بزنم و حدیثى چیزى برایتان بخوانم. حق من هم به گردن شمااین است که شما آن حرف هاى مرا گوش کنید و یاد بگیرید و لذا من حق خودم را عمل مى‌کنم. آیا شماها هم حاضر هستید حق خودتان را ادا کنید؟ خیلى خوشحال شدند و گفتند آرى. در طول مدت خیلى کمى این مسجد کوچک از جمعیت پر شد به طورى که دیگر جا تنگ شد و همان حاجى که همسایۀ مسجد بود همت کرد از عقب مسجد یک مقدارى به آن اضافه کرد و مسجد بزرگتر شد و در مدت شاید دو سه ماه آوازه این مسجد در مشهد بخصوص در میان جوان ها پیچید . به طورى که وقتى مسجد کرامت که بهترین و بزرگ ترین مسجد محله در مشهد محسوب مى‌شود ساخته و آراسته و کامل شد ، بانى و کسبۀ دوروبر آن مسجد مناسب دیدند بیایند بنده را که در آن مسجد پیش‌نماز بودم ببرند در مسجد کرامت تا آن مسجد داراى اجتماع خوبى بشود و همین طور هم شد. مرا بردند آن مسجد و اجتماع زیادى در آن جا تشکیل شد که شما مثل این که آن جا بوده‌اید و اجتماعات آن مسجد را مشاهده کردید که واقعا یک حرکت فکرى در بین قشرهاى متوسط ایجاد شد.
قبل از آن من با دانشجویان ارتباطات زیادى داشتیم . کلاس‌هاى متعددى براى جوان ها و دانشجویان و طلبه ها برقرار کردم، لکن قشرهاى متوسط شهر و مردم کوچه و بازار که از مسائل انقلاب، بخصوص مسایل بنیانى انقلاب چندان اطلاعى نداشتند ، از سال ۴۲ وقتى مسایل همه گیر شد و چند سالى از مسجد کرامت گذشته بود، مجددا با حفظ فضاى انقلاب یک تحولى در مشهد به وجود آوردند . البته مسجد کرامت خاطرات زیادى دارد که از جمله به من اطلاع دادند که از ساواک اعلام کرده اند دیگر حق ندارم بروم مسجد کرامت و بعد از مدتى که در آن مسجد رفت و آمد داشتم و شاید هر هفته شش شب آن جا صحبت مى کردم و اجتماعى زیادى در آن جا تشکیل شد ، بالاخره ساواک آن جا را تعطیل کرد و برگشتم مجددا به مسجد امام حسن ، منتها دیگر مسجد امام حسن گنجایش جمعیتى که با من بودند را نداشت، لذا اهل محل و همان حاجى سابق الذکر – که خدا انشاءالله او را حفظ کند مرد خیر و خوبى بود – او همت کرد و یک مسجدى بزرگ‌تر از مسجد کرامت در همان محل مسجد امام حسن به وجود آورد که الان آن مسجد هست.

س: دومین سؤالى که داشتم این است که بفرمایید روز ۲۲ بهمن ( یوم الله ) شما کجا تشریف داشتید؟ و اگر ممکن است یک خاطرۀ ویژه از آن روز را براى ما بیان فرمایید .

ج: این سؤال شما رابطه اش با آن بحثى که قبلا مى کردم خیلى ضعیف است . و این را که شما سؤال مى‌کنید ، اگر بخواهید یک مقدارى رابطه اش بیشتر شود ، بد نیست بعد از چند سال برگردیم به مسجد کرامت: مسجد کرامت بعد از گذشت چند سال در سال ۵۷ مجددا مرکز تلاش و فعالیت شد و آن زمانى بود که من از تبعید به جیرفت در ماه آبان یا احتمالا اواخر مهر برگشته بودم . وقتى بود که تظاهرات مشهد و جاهاى دیگر آغاز شده بود. ما آمدیم یک ستادى تشکیل دادیم در مسجد کرامت براى هدایت کارها و مبارزات مشهد که در آن ستاد مرحوم شهید هاشمى نژاد و برادرمان جناب آقاى طبسى و من و یک عده از برادران طلبۀ جوان که همیشه با ما همراه بودند و دو نفرشان به نام موسوى قوچانى و کامیاب الان در قید حیات نیستند و شهید شده اند . ( این دو نفر از آن طلبه هایى بودند که دائما در کارها ما را همراهى مى کردند . ) در آن جا جمع مى‌شدیم و مردم هم آن جا در رفت و آمد دائمى بودند و عجیب این است که نظامى ها و پلیس از چهار راه نادرى که مسجد در آن جا بود از ترس هیجان مردم جرأت نمى‌کردند این طرف تر بیایند و این سبب شده بود که ما در این مسجد روز را با امنیت مى گذراندیم و هیچ واهمه اى نداشتیم که بیایند مسجد را تصرف کنند ، یا ماها را بگیرند ، لکن شب ها را آهسته از تاریکى استفاده مى کردیم مى آمدیم بیرون و در یک منزلى غیر از منازل خودمان مى رفتیم و هر شب چند نفرى در مسجد مى‌ماندیم. خیلى شب و روزهاى پر هیجان و پرشورى بود ، تا این که مسایل آذر ماه مشهد که مسایل بسیار سختى بود پیش آمد و ابتدا به بیمارستان حمله کردند که همان روز حمله ما رفتیم در بیمارستان متحصن شدیم‌. و ماجراى رفتن به بیمارستان هم خیلى ماجراى جالب و مطالبى است . که هیچ کس به علت آن که نمى‌دانستند متعرض نشده که البته در همۀ شهرها جریانات پر هیجان و تعیین کننده اى وجود داشته از جمله در مشهد ، اما متأسفانه کسى اینها را به زبان نیاورده در حالى که همین ها تکه تکه سازنده تاریخ روزهاى انقلاب است و وقتى خبر به ما رسید که در مجلس روضه بودیم و مرا پاى تلفن خواستند ، من رفتم تلفن را جواب دادم دیدم چند نفر از دوست و آشنا و غیر آشنا آن طرف خط از بیمارستان با دستپاچگى و سرآسیمگى مى گویند : حمله کردند ، زدند ، کشتند ، به داد برسید. من آمدم آقاى طبسى را صدا زدم ، رفتیم در اطاقى که عده اى از علما و چند نفر از معاریف مشهد در آن اطاق جمع بودند و روضه خوانى هم در منزل یکى از معاریف علماى مشهد بود.
من رو کردم به آن آقایان ، گفتم : وضع در بیمارستان بدین منوال است و لذا ورود ما در این صحنه احتمال زیاد دارد که مانع از ادامۀ تهاجم و حملۀ به بیماران و اطبا و پرستارها بشود و من با آقاى طبسى قطعا خواهیم رفت . این در حالى بود که ما با ایشان قرار نگذاشته بودیم اما مى دانستم که آقاى طبسى هم خواهند آمد ، به هر حال گفتم: اگر آقایان هم بیایند بهتر خواهد شد و اگر هم نیایند ما مى رویم. این لحن توأم با عزم و تصمیم ما موجب شد که چند نفر از علماى معروف و محترم مشهد گفتند: ما هم مى‌آییم ، از جمله آقاى مروارید و بعضى دیگر ، پیاده حرکت کردیم به طرف بیمارستان.
وقتى ما از آن منزل بیون آمدیم ، به جمعیت زیادى که در کوچه و خیابان و بازار جمع بودند و دیدند که ما داریم مى رویم ، گفتیم به مردم اطلاع بدهند ما مى رویم بیمارستان ، همین کار را کردند و مردم هم پشت سر این عده و ما پیاده راه افتادند و مسافت از حدود بازار تا بیمارستان را که شاید مثلا یک ساعت راه بود پیاده طى کردیم و هر چه جلوتر مى رفتیم جمعیت بیشتر مى شد و با آرامى ، بدون هیچ تظاهر و شعار و کارهاى هیجان انگیز حرکت مى کردیم به طرف مقصد . تا این که رسیدیم نزدیک بیمارستان . همان طورى که مى دانید جلو آن خیابانى که منتهى به بیمارستان امام رضاى مشهد است یک میدانى هست که حالا اسمش فلکۀ امام رضا است ، سه خیابان منتهى به آن فلکه مى شود ، ما وقتى از آن خیابانى که اسمش جهانبانى بود مى آمدیم به طرف بیمارستان ، از دور دیدیم سربازها راه را سد کرده اند ، یعنى در یک صف کامل و تفنگ ها هم به دستشان ایستاده بودند و ممکن نبود از آن جا عبور کنیم. من دیدم جمعیت یک مقدارى احساس اضطراب کرده‌اند ، آهسته به برادرهاى اهل علمى که همراهمان بودند گفتم: ما باید در همین صف مقدم با متانت و بدون هیچ گونه تغییرى در وضع مان به جلو برویم تا مردم پشت سرمان بیایند و همین کار را کردیم . یعنى سرها را پایین انداختیم بدون این که به روى خودمان بیاوریم که اصلا سرباز ، یا مسلحى وجود دارد . رفتیم نزدیک تا این که تقریبا به یک مترى سربازها رسیدیم که من ناگهان دیدم آن سربازها بى اختیار پس رفتند و یک راهى به اندازه عبور سه چهار نفر باز شد و ما رفتیم ، که البته آنها قصد داشتند ما برویم بعد راه را ببندند ، اما نتوانستند این کار را بکنند ، چون به مجرد این که ما از آن خط عبور کردیم ، جمعیت هجوم آوردند و آنها نتوانستند کنترل کنند و در نتیجه حدود مثلا چند صد نفر آدم با ما تا در بیمارستان آمدند ، بعد هم گفتیم در را باز کردند و وارد بیمارستان شدیم . با ورود به بیمارستان آن دانشجویان و پرستاران و اطبا که در بیمارستان بودند وقتى ما را دیدند جان گرفته و ما به طرف جایگاه وسط بیمارستان که به نظرم یک مجسمه اى نصب شده بود رفتیم و مردم آن مجسمه را فرود آوردند و شکستند که در این هنگام رگبار گلوله هاى کالیبر – ۵۰ به طرف مردم هدف گیرى شد . در حالى که براى متفرق کردن ، یا کشتن یک عده از مردم گلوله هاى کالیبر کوچک مثل ژ – ۳ و این قبیل هم کافى بود . اما با گلوله هاى کالیبر – ۵۰ که یک سلاح بسیار خطرناک و براى کارهاى دیگرى درست شده است شروع به تیراندازى کردند و بعدا که خبرنگاران خارجى براى دیدن به آن جا آمدند ، من پوکه هاى گلوله هاى کالیبر – ۵۰ را به آن‌ها نشان دادم و به آن‌ها گفتم خبر این جنایت را به دنیا مخابره کنید تا دنیا بداند با ما چگونه رفتار کردند.
به هر حال بعد از یک ساعت که خودمان هم نمى‌دانستیم باید چه کارى بکنیم ، با چند نفر از روحانیون به یک اطاقى رفتیم تا ببینیم چه کار باید کرد ، در حالى که معلوم نبود تهاجم ادامه دارد یا خیر ؟ من آن جا پیشنهاد کردم که اعلام کنیم همین جا متحصن مى شویم و تا خواسته هایمان برآورده نشود آن جا را ترک نمى‌کنیم . در آن جلسه که حدود هشت تا ده نفر از اهل علم مشهد حضور داشتند، من براى این که هیچ گونه تزلزل و خدشه اى به مطلب وارد شود ، بلافاصله یک کاغذ آوردم و نوشتم ما امضاء کنندگان زیر اعلام مى‌کنیم: تا انجام خواسته‌هایمان در این جا خواهیم بود. که یکى از خواسته ها عزل فرماندار نظامى و یکى دیگر ، محاکمۀ عامل گلوله باران بیمارستان امام رضا و چیزهاى دیگر بود .بدین وسیله اعلام تحصن کردیم و این تحصن هم در مشهد و هم در خارج از مشهد اثر مهمى بخشید . و از نقاط عطف مبارزات مشهد بود ، که بعداً هیجان هاى بسیار و تظاهرات پرشور و کشتار عمومى مردم را در مشهد به دنبال داشت.

س: این حادثه در چه زمانى اتفاق افتاد؟
ج: حادثه در روز دهم دیماه اتفاق افتاد و در مقابل استاندارى مردم را زدند ، بعد هم در خیابان ها راه افتادند ، مردمى که در صف‌هاى نفت و صفهاى نان بودند را گلوله باران کردند و با تانک روى اتومبیل ها رفتند.

س: حالا اگر ممکن است سیر ادامۀ مبارزه تا زمانى که به تهران تشریف آوردید و حادثه ۲۲ بهمن را بیان فرمایید .
ج: آمدن بنده به تهران ، قبلا قرار بود خیلى زودتر انجام بگیرد . یعنى وقتى من از تبعید برگشتم و آمدم مشهد یک مدتى مشهد بودم و با دوستان تهران کارهاى مشترکى داشتیم که براى انجام آن کارها به تهران آمده بودم . آن‌ها اصرار داشتند من تهران بمانم و خود من هم همین قصد را داشتم ، لکن چون محرم و صفر در پیش بود و آن دستور امام نسبت به محرم و صفر ، رفتم مشهد تا با همکارى دوستان ، کارهاى محرم و صفر را در مشهد سامان بدهیم و چون کارها مثل همه جاى دیگر در ارتباط با مردم خیلى دست و پا گیر بود ، تظاهرات فراوان و سازمان دادن راهپیمایى هاى مهم و بى سابقۀ چند صد هزار نفرى مشهد مانع آمدن من از مشهد به تهران مى‌شد تا این که مرحوم شهید آقاى مطهرى چند بار برایم پیغام فرستادند براى یک کار مهمى باید بیایم تهران و لذا دوستان مشهدى را راضى کردم که بیایم تهران و آمدم.

امّا آن کار مهمى که ایشان گفته بودند، این بود که حضرت امام مرا به عنوان عضو شوراى انقلاب معین کرده بودند و من از این قضیه خبر نداشتم که آن‌ها مى‌خواستند این مطلب را ابلاغ کنند. لهذا این انتصاب حضرت امام موجب شد تا در تهران بمانم و در مدرسۀ رفاه محل تشکیل کمیتۀ استقبال استقرار یافتیم تا آن روزهاى بسیار حساس قبل از آمدن حضرت امام و روز دوازدهم بهمن که در این رابطه یک خاطره اى در ذهنم مانده که شاید براى شما هم جالب باشد . آن خاطرۀ شبى است که اعلام شد فرداى آن روز فرودگاه را بستند و بختیار مى خواست این اعلامیه را در رادیو بخوانند. لذا چون چند نفر از اعضاى شوراى انقلاب با بختیار سوابق دوستى داشتند و شاید یک مقدار هم رودربایستى ، اعلامیه را فرستادند در شوراى انقلاب ببینند آیا شوراى انقلاب با این اعلامیه موافق است یا نه؟ البته شاید آن روز اسم شوراى انقلاب را هنوز بر این جمع منطبق نمى‌دانستند ، امّا مى‌دانستند که شوراى انقلابى وجود دارد ، منتها این که چه کسانى مجموعۀ شورا را تشکیل مى دهند برایشان مشخص نبود . لکن به هر حال معلوم بود که یک عده اى با امام ارتباط دارند و بارزترین آنها شهید بهشتى و شهید مطهرى و برخى از برادران دیگرمان مثل آقاى هاشمى و شهید باهنر از جمله کسانى بودند که مشخصاً در زمینۀ مسایل تظاهرات و غیر ذلک با امام ارتباط داشتند . آن شب یکى از همان آقایانى که با گروه بختیار ارتباط داشت ، اعلامیۀ بختیار را که در آن گفته بود مى‌خواهم براى پاره اى مذاکرات با آیت الله خمینى به پاریس بروم ، آورد آن جا و گفت این اعلامیه را بختیار داده و گفته است امام هم با این اعلامیه موافقت کرده اند و این امر براى ما غیر قابل باور بود که امام ملاقات با بختیار را به این سادگى بپذیرند . چون ما از قبل مى دانستیم که شرط دخول براى زیارت امام ، استعفا از مقامات و حتى بالاتر از آن تبرى جستن از نظام پادشاهى و این قبیل چیزها است و در بین ما این شرط به عنوان اذن دخول براى رسیدن به خدمت امام گفته مى شد . و لذا براى ما قابل تصور نبود که بختیار با یک متن بى رمق و ضعیفى اجازه رسیدن به حضور امام را دریافت کرده باشد ، لکن آن کسى که اعلامیه را آورده بود و خودش هم عضو شوراى انقلاب بود ، مى‌گفت تحقیقاً این کار انجام گرفته است. در ابتداى جلسه که اعلامیه را آوردند ، شهید بهشتى در جلسه نبود و قبل از این که ایشان بیایند ، شهید مطهرى یکى از عبارات اعلامیه را اصلاح کرد و بعد که شهید بهشتى آمد یک اصلاح دیگرى هم ایشان به عمل آوردند که در نتیجۀ این دو اصلاح تقریبا محتوا عوض شد و آن دو شهید گفتند اگر عبارت این طور باشد شاید مورد قبول حضرت امام قرار بگیرد ، لکن به نظر اکثریت بعید به نظر مى رسید که امام چنین چیزى را قبول کنند .

در اثناى صحبت یکى از حضار هم عقیدۀ خودمان گفت: این مشکلى ندارد ، خوب است خودمان تلفنى از پاریس سؤال کنیم ؟ شهید مطهرى گفت: من خودم سؤال مى کنم و رفت در اطاق مجاور که تلفن بود ، پس از اندکى که برگشت گفت: بله امام قبول کردند و آقاى مطهرى گفته بودند ما این جا دو مطلب را اصلاح کردیم که به بختیار بقبولانیم لکن از آنجا گفته بودند شما براى تغییر اعلامیه اصرار نکنید ، امام همان متن را قبول کردند ، فقط شما کارى بکنید که اعلامیه به اخبار ساعت هشت بعد از ظهر برسد . ایشان که برگشت گفت : امام قبول کردند و مى گویند اصرار هم نکنید . ما گفتیم پس اقلا این دو اصلاح انجام شده باشد که همان ساعت علماى قم و آیت الله منتظرى و همۀ علمایى که از شهرستان ها به احتمال ورود امام آمده بودند تهران ، در دبیرستان علوى اسلامى جمع بودند ، ما هم رفتیم در جلسۀ آنها ، به خاطر ندارم حالا که شهید بهشتى یا شهید مطهرى در آن جلسه مطلب را به عنوان خبر جدید در آن مجلس گفتند ، که بختیار یک چنین اعلامیه‌اى داده است که ظاهرا امام هم قبول کردند. آن برادرانى که در آن مجلس بودند از جمله آیت الله العظمى منتظرى گفتند: نه ، امام این را قبول نکرده است و این همان نظر ماها بود . یعنى ما هم فکر مى‌کردیم این براى امام غیر قابل قبول است ، منتها آن تلفنى که به پاریس شده بود و از پاریس جواب داده بودند امام قبول کرده است سبب شد تا دوستان ما که در آن جلسه بودند گفتند ما خودمان با پاریس تماس گرفتیم ، امام قبول کردند . آقاى منتظرى گفتند : تا من خودم با پاریس صحبت نکنم باور نخواهم کرد و در آن جلسه بر سر این قضیه بگو مگو شد که آیا امام این متن جدید اصلاح شده را قبول مى کنند یا نه ؟

همۀ ما معتقد بودیم اگر امام قبول کنند ، کار عجیبى انجام گرفته و این را همه مى دانستند منتها چون آن جمع موجود در آن جلسه سابقۀ آن تلفن را نداشتند و خودشان با پاریس صحبت نکرده بودند ، مایل بودند خودشان مستقیم صحبت کنند که به نظرم آقاى منتظرى تلفن کردند و به پاریس گفتند که این که من مى گویم را بنویسید خدمت امام بگویید و جوابش را به من بدهید . ما رفتیم به مدرسه رفاه ، منتظر جواب امام بودیم تا نیمه شب که آن اعلامیۀ کوتاه حضرت امام رسید و حضرت امام گفتند : نخیر من به کسى قول ندادم و تا استعفا ندهد ، قبول نمى‌کنم . که فرداى آن شب در روزنامه ها نوشتند و این همان تکۀ جالب خاطرۀ آن شب بود که تاکنون کسى نگفته است . امّا مسأله تحصن دانشگاه : آن شبى که قرار بود صبح فردا برویم تحصن کنیم، آن روزى بود که امام قرار بود بیایند و نیامدند. ما رفتیم در بهشت زهرا یک سخنرانى شهید بهشتى کردند، بعد هم قطعنامه‌اى را که تهیه کرده بودیم خواندم و برگشتیم. وقتى برگشتیم صحبت شد حالا باید قدم بعدى چه باشد ؟ و فکر تحصن در تهران بى ارتباط با تجربۀ تحصن در مشهد نبود . یعنى تجربۀ موفق تحصن بیمارستان مشهد مشوق تحصنى بود که در تهران انجام گرفت. و مدتى بحث شد که تحصن کجا انجام بگیرد؟ بعضى گفتند : در مسجد امام بازار که آن وقت موسوم به مسجد شاه بود و بعضى هم جاهاى دیگر را پیشنهاد مى کردند . ضمن همۀ پیشنهادها ، دانشگاه هم پیشنهاد شد که این پیشنهاد بسیار جالب و از هر جهت خوب بود و بنابراین شد صبح زود برادرها بروند به دانشگاه ، منتها خوف این مى رفت که دانشگاه را ببندند . لذا قبلا ما فرستادیم با یکى از مسؤولین دانشگاه – که بعدها به نظرم رئیس دانشگاه شد – تفاهم کردیم و مشکلات زیادى هم سر راه ما درست کردند ، اما مسجد دانشگاه خوشبختانه باز بود و ما فورا رفتیم داخل مسجد و آن اطاقک بالاى مسجد را ستاد کارهایمان قرار دادیم و اولین کارى که کردیم یک اعلامیه نوشتیم ، گفتیم که این اعلامیه پخش بشود چون فکر مى کردیم حضور ما در این جا وقتى فایده خواهد داشت که همراه با زبان و بیان باشد و این سیاست را تا آخر هم ادامه دادیم و همین بود که اثر کرد ، زیرا اگر سخنرانى‌ها و اعلامیه‌ها نبود مشخص نمى شد که چه کارى انجام گرفته ، یعنى هم مردم در جریان قرار نمى گرفتند و هم تبلیغات دستگاه مى‌توانست آن را جور دیگرى جلوه بدهد . لذا برنامه هاى مختلفى در دانشگاه داشتیم : یکى سخنرانى هاى مستمرى بود که در مسجد دانشگاه انجام مى گرفت و هر کدام از ماها یک برنامۀ سخنرانى آن جا گذاشتیم ، از برنامه هاى دیگر انتشار اعلامیه ها بود و یکى دیگر هم بولتن روزانه منتشر مى کردیم که به گمانم دو تا بولتن منتشر کردیم ، یکى در دانشگاه به نام([ تحصن]( بود ، یکى هم هنگام تشریف آوردن امام و بعد از ورود امام در مدرسه رفاه که من یکى دو شماره از آن را دارم که نشان دهندۀ سبک روحیات و افکار و آن هیجانات و احساس ها و دیدهاى خیلى ابتدایى نسبت به حوادث بى سابقه و سریع آن روزهاست که آدم وقتى نگاه مى کند مى بیند آن وقت با مسائل چگونه برخورد مى کردیم .

س: روز ۲۲ بهمن شما کجا تشریف داشتید ؟
ج: روز ۲۲ بهمن و روزهایى که امام تشریف آورده بودند ، مى دانید مقر کارها در مدرسۀ رفاه بود ، اما محل سکونت امام دبستان علوى شماره ۲ بود که باید خیابان ایران ، یعنى کوچه مستجاب را طى مى کردیم و از خیابان ایران هم مقدارى مى‌گذشتیم و مى‌رفتیم مى رسیدیم آن جا که تمام این مسیر هم در تمام ساعات مملو از جمعیت بود . و ساعت هاى متمادى مردم در سطح خیابان و کوچه هاى اطراف ایستاده بودند به انتظار این که دسته دسته بروند امام را زیارت کنند ، امام هم یک دستى تکان مى‌دادند و مردم به هیجان مى‌آمدند و عده‌اى حتى غش هم مى‌کردند و آن‌ها از منزل بیرون مى‌رفتند ، یک عدۀ دیگر مى‌آمدند و تمام ساعات روز تقریباً پیش از ظهرها مردها بودند و بعد از ظهر زن ها . ما یک ستاد جدیدى هم در دبیرستان علوى اسلامى تشکیل دادیم براى کارهاى تبلیغات و اعزام افراد به کارخانه ها ، براى این که کارگرها را توجیه نمایند و از نفوذ بعضى از عناصر مخرب که داشت در کارخانه ها صورت مى‌گرفت ، جلوگیرى کنند ، و کارهاى تبلیغاتى گوناگون دیگر که دفتر تبلیغات امام و سازمان تبلیغات اسلامى و مدرسۀ شهید مطهرى ، هم از همان تشکیلات کوچک آن روز سرچشمه گرفت و منشعب شد.

یک روزى که من داشتم بین این دو سه مقر براى انجام یک کارى با عجله مى‌رفتم ، یکى از دوستان مرا نگهداشت، گفت: شماها این جا مشغول کارهاى خودتان هستید لکن عوامل کمونیست در کارخانه ها رفتند و دارند کارگرها را تحریک مى کنند و کارهاى مخرب انجام مى‌دهند . و چون آن روزها لحظات آن قدر پر حادثه بود که قدرت ذهنى و حتى چشم انسان قادر نبود همۀ این حوادث را ببیند و تمام مشکلات و فتوحات و حوادث و تازه هاى کشور در این محدودۀ مکانى کوچک در آن چند روز داشت خودش را نشان مى داد و بر یک عده معدودى تحمیل مى شد که باید آنها را حل و فصل کنند و واقعا چنین قدرتى براى هیچ کس وجود نداشت ، خیلى روزهاى دشوار و پرحادثه اى بود ، لذا مطلب به نظرم خیلى جدى نیامد و حساس نشدم و رفتم در آن محلى که داشتیم همان دبیرستان علوى ، که یک نفر دیگر با همان برادر آمد ، یک گزارش مفصل ترى داد . من احساس کردم یک حادثه اى هست ، تصمیم گرفتم بروم از نزدیک ببینم ، پرسیدم کجا بیشتر احساس است ؟ یک کارخانه اى را اسم آوردند و گفتند در این کارخانه عده اى هستند ، رفتم در آن کارخانه ، دیدم بله ، کارگران این کارخانه هشتصد نفر بودند ، پانصد نفر دختر و پسر کمونیست هم بر اینها اضافه شده بودند ، همان طور که مى‌دانید وقتى در یک بخشى از مناطق کارگرى تهران که کارخانه‌هاى زیادى نزدیک هم هستند ، اگر هر حادثه‌اى در یکى از این کارخانه‌ها اتفاق مى‌افتاد ، مى‌توانست با سرعت به جاهاى دیگر سرایت کند و معلوم شد این‌ها مى‌خواستند یک پایگاه براى خودشان درست کنند که همین جا را پایگاه قرار دادند. و مسؤولان آن جا را تهدید به قتل و ارعاب مى‌کردند تا کارگرها احساس پیروزى بکنند ، و آنها هم نقطه نظرهاى خاص خودشان را اعمال نمایند. من وقتى رفتم آن جا دیدم وضع آن طور است ، مشغول حل و فصل قضایا شدم. آن روز را در آن جا گذراندم و روز بعد هم که ۲۲ بهمن بود من در آن کارخانه بودم که خبر حملۀ نیروهاى گارد به نیروى هوایى را شنیدم که به وسیلۀ مردم شکست خوردند و تار و مار شدند . در راه بازگشت از آن کارخانه بود که ناگهان رادیو گفت([ : این جا صداى انقلاب اسلامى ایران]( است و من از ماشین پایین آمدم ، روى خیابان افتادم و سجده کردم . یعنى این حادثه برایم خیلى عجیب بود . اگرچه بعد از آمدن امام معلوم بود که حادثه اتفاق افتاده ، اما این که از رادیو و فرستندۀ رسمى کشور این صدا به گوش من برسد ، این اصلا یک چیز باور نکردنى بود و خنده دار این جاست که به شما بگویم : شاید تا چند هفته دائما این فکر و این شک براى من پیش آمده بود که نکند من خواب باشم ، و لذا فکر مى کردم اگر خوابم از خواب بیدار شوم ، اما معلوم شد نخیر بیدارى است .

س: شما در طول انقلاب با شخصیت هاى زیادى که الان میان ما نیستند و به لقاء حق پیوستند، بودید و لذا مناسب است با یاد آن عزیزان اگر خاطرۀ خاصى از آن شهدا در ارتباط با آن روزها دارید، بیان فرمایید .
ج: بله پاسخ به این سؤال از سؤال قبلى هم مشکل‌تر است چون من با بسیارى از این شهداى نامدار و معروف روزها و شب هاى زیادى را با هم بودیم. کمتر ساعاتى را ما چند نفر از هم جدا مى‌شدیم که در این رابطه چند چیز ما را به هم متصل مى‌کرد: یکى شوراى انقلاب بود که تمام سنگینى کارهاى آن روز بر دوش شوراى انقلاب بود و حتى بعد از تشکیل دولت موقت هم ، باز در حقیقت همین عده کارها را روبراه مى کردند . در آن روزها رادیو تلویزیون را باید مواظب مى بودیم ، پادگان ها را باید مراقبت مى کردیم و آن کسانى را که شاید به تحریک گروهک ها اسلحه خانه‌ها را غارت مى‌کردند باید مواظب مى بودیم ، از جاهاى مختلف که براى حل مشکلات فراوان مراجعه مى‌کردند مراقبت مى کردیم و تمام مسائل به این جمع مربوط مى شد که بایستى دائما با هم مى بودیم و لذا من با همۀ آنها خاطره دارم ، لکن واقعا عاجز از این هستم که بتوانم یکى از آن خاطرات را انتخاب کنم . البته شب هاى ۱۷ – ۱۸ بهمن به آن طرف و بخصوص از نوزدهم بهمن که نیروى هوایى آن رژه را در حضور امام رفتند ، خیلى مسأله جدى تر شد و احتمال کودتا مى رفت . گرچه آن سران فرارى انکار مى کردند ، لکن بعدها از نوشتجاتى که از آنها باقى ماند و راست و دروغ هایى که سر هم کردند ، معلوم شد . واقعاً قصد داشتند اگر بتوانند یک حرکتى انجام بدهند ، امام نمى‌توانستند و چنین امکاناتى برایشان وجود نداشت ، زیرا کودتا به معناى سرکوب میلیون ها نفر بود .

س: آیا براى آن‌ها یک حرکت لحظه اى هم مقدور نبود ؟
ج : بله مى‌توانستند با مقدارى تانک به خیابان ها بیایند و تعداد بیشتر از مردم را هدف گلوله قرار دهند یا چند جا را بمباران کنند امّا چیزى که بتواند حاجت آن‌ها را برآورده کند اصلا برایشان ممکن نبود چون اگر مى‌خواستند موفق شوند ، بایستى همۀ مردم را از بین مى بردند ، لکن نسبت به مقر حضرت امام ( در مدرسه علوى ) و مدرسه رفاه که محل اجتماع ما بود و دولت موقت نیز روز پانزدهم بهمن در همان مدرسه رفاه کارهاى خودش را شروع کرده بود، احتمال حملات بیشترى وجود داشت . مى‌گفتند ممکن است بیایند آن جا را بمباران کنند یا چتر باز پیاده کنند و یک کارهایى انجام بدهند . مثلا فرض کنید دست به یک کارهاى خطرناکى از قبیل آتش سوزى بزنند و به هر حال احتمال چنین چیزهایى وجود داشت. لذا شب‌ها را مصراً از ما مى‌خواستند برویم در جاهاى مختلفى و یکجا نباشیم، براى این که اگر حادثه‌اى پیشامد کرد ، همه با هم از بین نروند و چند نفرى باقى بمانند . البته ما خودمان ترجیح مى‌دادیم برویم مدرسه علوى و محل اقامت امام همان جا باشیم لکن خبر آوردند امام گفتند: این جا جمع نشوید و متفرق بشوند که بعدا شب ها را در منازل مختلف مى خوابیدیم و دو شب را من با مرحوم شهید بهشتى و شهید باهنر همان نزدیکى ها منزل حاج محسن لبانى بودم ، چون خانه هایى را انتخاب مى کردیم که نزدیک مدرسه رفاه باشد و من آن شب ها را فراموش نمى کنم که فکر و مطالعه مى کردیم ببینیم براى فردا چگونه برنامه ریزى کنیم. و دائما صداى انفجار گلوله و حتى گلوله هاى منورى را که ما تصور مى کردیم به طرف بیت امام پرتاب مى‌شود ، مشاهده مى‌کردیم، که خیلى شب‌هاى هیجان انگیزى بود. موفق باشید

 

مطالب مرتبط:

نظرات کاربران

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  

اصل عدالت اگر چه به عنوان یکی از مهمترین رکن های دین اسلام مطرح اسـت اما تـاکنون بیـان روشن و کاملی درباره معیارهای عدالت، بویژه در حوزه «اقتصادی و نسبت آن با عدالت اجتمـاعی» توسط متفکران اسلامی ارائه نشده اسـت. امام خمینی(ره): در ترسیم مسیر حرکت جمهوری اسلامی، عدالت را به عنوان سنگ‌بنایی اساسی معرفی […]

حقوق شهروندی در اندیشه امامین انقلاب اسلامی(۱8)

اگر تسلیم آمریکا و ابرقدرت‌ها می‌شدیم

امام خمینی(ره) عزّت و سعادت را در سایه ایستادگی و تحمل سختی‌ها می‌دانند و می‌فرمایند: «من مطمئنم که ملّت عزیز ایران یک لحظه استقلال و عزّت خود را با هزار[...]

موسسه ایمان جهادی – صهـبا

دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله‌العظمی سیدعلی خامنه‌ای (مد‌ظله‌العالی)

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری

سمن اندیشه ولایت

http://www.lohvaghalam.ir/

موسسه حدیث لوح و قلم

دفتر اعزام مبلغ دانشگاه امام صادق(ع)

موسسه مطالعات راهبردی علوم و معارف اسلام

پایگاه اطلاع‌رسانی هم‌اندیشی یاران انقلاب اسلامی

نهضت مردمی پوستر انقلاب

انتشارات حدیث راه عشق

موسسه قدر ولایت

بنیاد فرهنگ و اندیشه اسلامی

موسسه طلایه داران نور آفاق

مؤسسه فرهنگی ولاء منتظر

AIM

بنیاد فرهنگ و اندیشه اعتلاء

گروه روشنای علم

موسسه فرهنگی سراج اندیشه اسلامی

اندیشکده راهبردی تبیین

کمیته حدیث ولایت بسیج دانشجویی دانشگاه امام صادق(ع)