۲۵ آبان ۱۳۹۷ مصادف با   7 ربیع الاول 1440
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۳۹۷ |   تعداد بازدیدها: 89
کد خبر:68570
| ف | | |

الف:: خاطره جالب از آیت‌الله خامنه‌ای و پس دادن بنز شاه

ولی الله چهپور معاون مالی آیت‌الله طالقانی و شخصی که تا ساعات پایانی حیات با ایشان بود، از نحوه آشنایی و همکاری با «ابوذر انقلاب» می‌گوید.

پایگاه تحلیلی مصداق به نقل از الف ولی الله چهپور معاون مالی آیت‌الله طالقانی گفتگویی  با تسنیم درخصوص شخصیت آیت الله طالقانی انجام داده است که درادامه میخوانید:

آشنایی با «ابوذر انقلاب» در مسجد هدایت/ در خانه‌ام “خرابکار” تربیت می‌کردم!

حاج، ولی الله چهپور درباره آشنایی‌اش با مرحوم آیت‌الله طالقانی گفت: آقای طالقانی فرزندش محمدرضا داماد من است. از وقتی محمدرضا با وساطت حاج مهدی غیوران داماد من شد ارتباط من با آقا بیشتر شد. قبل انقلاب هم در دوره مبارزه با ایشان آشنا شدم و به مسجد هدایت می‌رفتم. من در خانه‌ام به قول آن روز‌ها “خرابکار” تربیت می‌کردم! نیرو‌های انقلابی و بچه‌های مجاهدین می‌آمدند ورزش می‌کردند. حاج محمد مهرآئین که جودوکار بود آن‌ها را تمرین می‌داد. همسایه‌ای داشتم به نام حاج مهدی غیوران در خیابان امیرکبیر که مغازه تعمیر باطری داشت، من هم اوراقچی بودم.

وی با بیان اینکه حاج مهدی غیوران آدم داغی بود و همه هم حرفش را گوش می‌دادند، ادامه داد: “خودش و زنش هم زندان بودند و بر اثر شکنجه فلج شد. منزل ما مرکز مبارزات انقلابی بود و برنامه‌های آموزش آمادگی جسمانی و ورزش‌های رزمی مثل کاراته و جودو برای جوانان برگزار می‌شد. مسئول این کار‌ها حاج محمد مهرآئین بود. من مبارزه را با همین‌ها آغاز کردم. ”

معاون مالی و همرزم آیت‌الله طالقانی درباره انحراف مجاهدین خلق (گروهک منافقین) معتقد بود: حنیف‌نژاد و اولی‌های سازمان بچه‌های درست و مسلمانی بودند. مسلمانی آن‌ها هم نمود داشت و ما هم ابتدا با این‌ها بودیم، اما بعد از ورود امثال رجوی و تقی شهرام و اعلام تغییر ایدئولوژی سازمان در سال ۵۴ از آن‌ها جدا شدیم.

 

رجوی خبیث بود و ظاهر و باطنش فرق داشت

رجوی واقعا خبیث بود و ظاهرش با باطنش فرق داشت. مسعود رجوی یک‌بار بعد از انقلاب آمد خانه ما دیدن آیت‌الله طالقانی. من اسلحه او را گرفتم و گفتم “مسلح کسی را راه نمی‌دهیم ملاقات کند”. گفت: من مسعودم. گفتم باش! اسلحه او را گرفتم و زمانی که برگشت گفت: “اسلحه را بده! ” گفتم “این اسلحه را از کجا آوردی؟ مجوز داری؟ “، چون مجوز نداشت اسلحه را پس ندادم.
منزل ما مرکز مبارزات انقلابی بود و برنامه‌های آموزش آمادگی جسمانی و ورزش‌های رزمی مثل کاراته و جودو برای جوانان برگزار می‌شد. مسئول این کار‌ها حاج محمد مهرآئین بود. من مبارزه را با همین‌ها آغاز کردم. اولی‌های سازمان انسان‌های درستی بودند. مثل حنیف‌نژاد، سعید محسن، بدیع‌زادگان و…

وی درباره نظر آیت‌الله طالقانی درباره منافقین چنین توضیح داد: آقا به من می‌گفت: این گروه یک مشت جوان فعال بودند، اما انحراف دارند و چنانچه اصلاح نشوند به ما ضرر خواهند زد. آقا می‌گفت: “من با آن‌ها بسیار مدارا کردم، اما اصلاح نشدند لذا به آن‌ها دیگر وقت ملاقات ندهید. آقا می‌گفت: از ده تا قرار ملاقات یک قرار هم به رجوی نده! ” می‌گفت: من خودم را فدای این‌ها کردم، اما نتیجه ندارد. اگر اصلاح می‌شدند خوب بود، اما نشدند.

آقا ۷، ۸ ماهی خانه ما بود و همسرم به ایشان رسیدگی می‌کرد. مصاحبه‌هایش هم منزل ما انجام می‌شد. هر ساعت مهمان داشت. ساعت ۱۲ شب یکدفعه ۱۰ نفر مهمان برایش می‌آمد. امام، چون قم بود مرجع امور در تهران آیت‌الله طالقانی بودند. قبل انقلاب هم که امام در تبعید بود آقا مملکت را اداره می‌کرد.

بر دیوار خانه‌اش تصویری از امام خمینی و آیت‌الله خامنه‌ای نصب بود و از وی درباره ارتباطش با رهبر انقلاب در دوران مبارزه پرسیدیم که در پاسخ گفت: آیت‌الله خامنه‌ای وقتی که ایرانشهر در تبعید من به دیدنش رفته بودم. ایرانشهر هم جایی بود که اصلا نمی‌شد زندگی کرد. ایشان و آیت‌الله راشد یزدی در یک اتاق زندگی می‌کردند. یک چراغ خوراک‌پزی هم داشتند که نگهبانشان اجازه نمی‌داد بیرون اتاق از آن استفاده کنند. در آن گرما مجبور می‌شدند در یک اتاق کوچک، چراغ را روشن کنند. هر روز هم باید یک کیلومتر راه می‌رفت تا یک دفتری را امضا کند.

 

خودرویی که برای آیت‌الله خامنه‌ای به ایرانشهر بردم

حاج، ولی الله چهپور ادامه داد: حاج احمد قدیریان که از دوستان آقای خامنه‌ای و بازاری بود، یک ماشین پژو داشت و دنبال شخصی بود تا این ماشین را برای ایشان ببرد و هرروز مجبور نباشند این مسیر طولانی را طی کنند. به من گفتند چه کسی این ماشین را برای آقای خامنه‌ای می‌برد؟ گفتم من می‌روم. وقتی به ایرانشهر رفتیم آقای خامنه‌ای گفت: “چطور به اینجا آمدید؟ ممکن بود بین راه شما را بکشند و ماشین راهم بدزدند. ” راهی که رفتیم ماسه بود و باد روی آسفالت را با ماسه‌ها پوشانده بود. وقتی رسیدیم آقا گفت: چطور جرات کردید بیایید اینجا؟ دو سه روزی پیش آقا بودیم و ایشان هم فرمودند: “تن‌ها کاری از دستم برمی‌آید این است که در حقتان دعا کنم. ”

** خاطره جالب از آیت‌الله خامنه‌ای و پس دادن بنز شاه

معاون مالی آیت‌الله طالقانی در ادامه خاطره‌ای هم از آیت‌الله خامنه‌ای مربوط به بعد از انقلاب تعریف کرد: اموال دولت در زمان آیت‌الله خامنه‌ای دست من بود. یک بنز شصت داشتیم که متعلق به شاه بود. موسوی تبریزی دادستان کل انقلاب بود. یک روز محافظان موسوی تبریزی آمدند و گفتند یک ماشین خیلی شیک هست که می‌خواهیم برای آقای موسوی بگیریم. گفتم این یا به درد رئیس‌جمهور می‌خورد یا نخست‌وزیر و به درد دادستان نمی‌خورد. رفتند به موسوی تبریزی گفتند. صبح هم من را احضار کرد دادستانی!

به من گفت: “تو گفتی (بنز به درد من نمی‌خورد)؟ ” گفتم “بله الان هم می‌توانی بگویی من را نگه دارند، اما کل تهران من را می‌شناسد… آن ماشین به درد تو نمی‌خورد! ” آخر سر گفت: برو ولم کن. (باخنده) ماشین را درست کردیم و در اختیار رئیس‌جمهور آیت‌الله خامنه‌ای قرار دادیم، اما ایشان گفت: “آقای چهپور بردار ببر، نمی‌خواهم جای شاه بنشینم. ” این ماشین سی میلیون آن زمان قیمتش بود و الان هم در موزه است و دست‌نخورده باقی ماند.

وی افزود: بعد از ترور آیت الله خامنه‌ای در ۶ خرداد سال ۶۰ در مسجد ابوذر -که بطور معجزه آسا نجات یافتند- رفتم عیادتشان. همسرم مقداری شربتِ بِه درست کرده بود و با یک عبا برایشان بردم بیمارستان. آقا گفتند “خوب شد این عبا را آوردی! عبای خودم در حادثه ترور مفقود شد. ”

 

ماجرای دستگیری مجتبی طالقانی و رفتن آیت‌الله طالقانی از تهران

حاج، ولی الله چهپور در ادامه مصاحبه درباره ماجرای دستگیری مجتبی طالقانی فرزند آیت‌الله هم صحبت کرد. وی در پاسخ به این پرسش که آیا آیت‌الله طالقانی در ماجرای دستگیری فرزندش قهر کرده بود یا خیر، اظهار داشت: مجتبی مدتی با مجاهدین خلق همکاری می‌کرد. آیت‌الله طالقانی ۷ ماه بعد از انقلاب منزل من بود و تمام ملاقات‌هایش خانه من بود. وقتی مجتبی را دستگیر کردند، آقا گفت: “چند روزی از شهر بیرون برویم، از این همه ملاقات‌ها خسته شدم. ” منافقین اعلام کردند آیت‌الله طالقانی قهر کرده است.
مرحوم حاج احمد آقا از قم به منزل ما تلفن کرد و گفت: “مردم می‌گویند آقای طالقانی اعتصاب کرده و قهر کرده و امام هم ناراحت است. “به ایشان می‌گویند آیت‌الله طالقانی را جایی بردیم تا ده پانزده روزی استراحت کنند. گفت: “امام خبر داده آقای طالقانی هرجا هست پیدایش کنید. ”

مرحوم حاج احمد آقا از قم به منزل ما تلفن کرد و گفت: “مردم می‌گویند آقای طالقانی اعتصاب کرده و قهر کرده و امام هم ناراحت است. ” همسرم به ایشان می‌گویند آیت‌الله طالقانی را جایی بردند تا ده پانزده روزی استراحت کنند. حاج احمد گفت: “امام خبر داده آقای طالقانی هرجا هست پیدایش کنید. ” تهران بهم ریخته بود. من تلفن کردم به تهران و همسرم گفت: سید احمد اینجا دنبال شما آمده است. گفتم به حاج احمد نگو من راهنماییش کردم و آدرس محل اقامت آیت‌الله طالقانی را به ایشان دادیم.

دیدیم ساعت ۱۲ شب حاج احمد آمد محل اقامت آیت‌الله طالقانی. شب پیش ما ماند و صبح با سوار ماشین شدیم و مستقیم رفتیم قم و با حضور مرحوم طالقانی ماجرا فیصله پیدا کرد. منافقین به بهانه پشتیبانی از آقا می‌خواستند شر به پا کنند. منافق یعنی این! هدفشان ایجاد نفاق بود.

 

آیت‌الله طالقانی بازوی امام بود

وی درباره ارتباط امام با آیت‌الله طالقانی هم می‌گوید: آقا مرید حضرت امام بود و تا گفتند امام ناراحت است، یک‌سره از شمال به سمت قم رفتیم. مرحوم طالقانی بازوی امام بود. کردستان که شلوغ شده بود و کرد‌ها می‌خواستند آنجا را از ایران جدا کنند، من در معیت ایشان به کردستان رفتم. به میدان اصلی شهر رفتیم، ایشان نشست و سخنرانی کرد و از سخنرانی آقا اشک همه درآمد و مرید ایشان شدند.
محمدرضا هم رفته بود تا پزشک بیاورد، اما دیر شده بود و وقتی رسیدیم ایشان از دنیا رفته بود. تنها همسرم زمان فوت ایشان بالای سرشان بود که می‌گفت: “آیت‌الله طالقانی به سختی لحظات آخر رو به قبله دراز کشید و تسلیم امر الهی شد.

امام در فوت آیت‌الله طالقانی گفت: “من برادری را از دست دادم” و برای هیچ‌کس این جمله را نگفت. گفتند “زبان گویایش زبان مالک اشتر بود… ” امام چاپلوس نبود که برای تملق این حرف‌ها را بزن. واقعیت این است که امام آیت‌الله طالقانی را دوست داشت.

در ادامه این گفتگو به ماجرای فوت آیت‌الله طالقانی رسیدیم. ولی الله چهپور معتقد است مرگ ایشان مشکوک نبوده و در توضیح آن می‌گوید “شب ۱۹ شهریور ما از کرج به تهران آمدیم. برق خانه ما قطع بود. ایشان طبق برنامه قبلی با چند عضو دفتر و سفیر شوروی دیدار کرد. اواخر شب بود حال آقا بد شد و به راحتی نفس نمی‌کشید. ابتدا رفتم بیمارستان شفا یحیاییان و بعد رفتم بیمارستان ایرانشهر، اما پزشکی پیدا نکردم تا به منزل بیاورم. بعد رفتم منزل دکتر شیبانی، اما شانس بد ایشان هم منزل نبود. دوباره به بیمارستان شفا یحیاییان رفتم و تقاضای یک کپسول اکسیژن کردم. محمدرضا (پسر آیت‌الله طالقانی) هم رفته بود تا پزشک بیاورد، اما دیر شده بود و وقتی رسیدیم ایشان از دنیا رفته بود. تنها همسرم زمان فوت ایشان بالای سرشان بود که می‌گفت: “آیت‌الله طالقانی به سختی لحظات آخر رو به قبله دراز کشید و تسلیم امر الهی شد. ” پزشکان هم بعد از معاینه پیکر ایشان گفتند بر اثر سکته قلبی از دنیا رفته است.

نظرات کاربران

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که نظر میگذارد

avatar

اصل عدالت اگر چه به عنوان یکی از مهمترین رکن های دین اسلام مطرح اسـت اما تـاکنون بیـان روشن و کاملی درباره معیارهای عدالت، بویژه در حوزه «اقتصادی و نسبت آن با عدالت اجتمـاعی» توسط متفکران اسلامی ارائه نشده اسـت. امام خمینی(ره): در ترسیم مسیر حرکت جمهوری اسلامی، عدالت را به عنوان سنگ‌بنایی اساسی معرفی […]

موسسه ایمان جهادی – صهـبا

دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله‌العظمی سیدعلی خامنه‌ای (مد‌ظله‌العالی)

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری

سمن اندیشه ولایت

http://www.lohvaghalam.ir/

موسسه حدیث لوح و قلم

دفتر اعزام مبلغ دانشگاه امام صادق(ع)

موسسه مطالعات راهبردی علوم و معارف اسلام

پایگاه اطلاع‌رسانی هم‌اندیشی یاران انقلاب اسلامی

نهضت مردمی پوستر انقلاب

انتشارات حدیث راه عشق

موسسه قدر ولایت

بنیاد فرهنگ و اندیشه اسلامی

موسسه طلایه داران نور آفاق

مؤسسه فرهنگی ولاء منتظر

AIM

بنیاد فرهنگ و اندیشه اعتلاء

گروه روشنای علم

موسسه فرهنگی سراج اندیشه اسلامی

اندیشکده راهبردی تبیین